گفت ؟ فناء در ذات صحيح است ولى بايد راهش را جست ؛ و بايد اثبات نمود .
اينكه مىگوئيد : در عالم وحدت قيد داخل نمىشود ، عالم نداريم وحدت نداريم هر چه بگوئيد ، نداريم چون هر چه فرض بشود ، ادراك ما نسبت به آن نمىرسد ، چون فناست و هويّتى نيست ؛ ديگر از چه سخن گوئيم ؟
داستان پروانه و سوختن و فدا شدن و نور شدن ، و داستان در ميان آتش رفتن مادر به جهت حفظ طفل ، و داستان عشقِ عُشّاق تا مرحلهء فنا و فدا ، همه درست است ؛ ولى بايد راهش را بيابيم و لِمَّش را بفهميم و گرنه گير مىكنيم .
تمام اين بيانات حقّ است ، ولى ما از اين بيانات خبرى نداريم ؛ نه از ظاهرش و نه از خصوصيّاتش . ولى اصل حرف ، حرف حقّ است . ولى راه اثباتش اين نيست ؛ از اين مسأله نمىتوان گذشت ، و ما مدّعى غلط بودن آن نيستيم .
در معناى غزلهائى كه خود علّامه دربارهء فناء فى الله سرودهاند
تلميذ : راه اثباتش همان الهامى است كه خدا بر زبان انسان و بر قلب انسان جارى مىكند ؛ آنجا كه مىگويد
: من خَسى بى سر و پايم كه به سيل افتادم * او كه مىرفت مرا هم به دل دريا برد
من به سرچشمهء خورشيد نه خود بردم راه * ذرّهاى بودم و مِهر تو مرا بالا برد
خَم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه به يك جلوه زمن نام و نشان يك جا برد « 1 »
بالاخره يك واقعيّتى است ، و يك تحقّق خارجى است كه خداوند با الهام خود بر دل سوختهاى جارى نموده ، و اين حقيقت را بر زبان آورده است .
هامش
( 1 ) اين اشعار سرودهء خود علّامه است ، و لذا در مصاحبه بعنوان شاهد ذكر شده است .