دخلى دارد ؟ براى چه بدنبال حقّ بيفتيم و او را جستجو كنيم ؟
انسان براى چه عبادت كند ؟ چون ديگر لذّتى نيست و طبعاً آزار و عذاب بر كنار مىرود .
وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّهِ يك واقعيّتى است يك معنى معقولى در زير اين عبارت هست ؛ اين عبادت و اين توجيهِ وَجه ، مُوجِّه مىخواهد . و اگر نه ، هيچ نيست و معنى معقولى نمىدهد ؛ چون مائى نيستيم ، وجهى نداريم ، خودى نيست اوئى نيست ادراكى نيست .
فناى در ذات نه آنكه مستحيل نيست ، بلكه واجب است ، و معنى فنا نيز همين معنى متبادر بذهن است و معنى ديگرى ندارد ؛ ولى بايد راه اثباتش را پيدا كرد .
بِأبى أنْتَ وَ امّى درست است ، فدايت شوم درست است ؛ يعنى واقعيّتهائى را كه من از شما ادراك مىكنم ، خودم را براى حفظ آنها تا سرحدّ نابودى حاضرم فدا كنم و نابود شوم .
اگر اعيان ثابته از بين برود معناى موجود در خدا صدق نمىكند
اين معانى را ما انكار نداريم ، مطلب سر اينست كه اگر فنا مستلزم از بين رفتن هويّت شود ما براى دعوت معنى صحيحى را ادراك نمىكنيم ، و همين كه ادراك نشد ، ما هيچ راهى به مَدْعُوٌّ إلَيْه نداريم آنوقت تمام جهات دعوت و داعى و مَدْعُوّ و مَدْعُوٌّ إلَيْه و مَدْعُوٌّ بِه همه باطل مىشود .
پس بايد فنا را توجيه كنيم و راه بتوجيه نداريم ؛ كلام در اينجاست .
از اين اشعار عاشقانه و عارفانه ما هم كم و بيش بلديم ؛ عمداً شعر نمىخوانم . ولى يا بايد ثابت كرد كه فنا يك واقعيّتى است فوق واقعيّتها و بهيچوجه كثرت و خصوصيّت و سموّ و أمثالها را ندارد ؛ و يا از اينطرف اثبات كنيم كه اين حقيقتى است ثابت ، و ليكن در اين حقيقت ثابت ، اسم و رسمى درش نيست ؛ مثل آنكه نظير آن را در انواع مجرّده گفتهايم .