لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ .
« 1 »
نيستى و نابودى و بطلان عين ثابت در عالم فنا ، اقرار و اعتراف به وحدانيّت خداست . و اعتراف به ولايت ، يعنى به حقّ عبوديّت مَحضهء بنده ، مىباشد ؛ نه اينكه معنى آن پوچى است .
يعنى انسان در عالم كثرت ادّعاى ربوبيّت دارد ، و تعلّقات هر كدام دل او را بسوى خود مىكشند ، ولى چون به عالم فنا رسيد و در مقابل حضرت احديّت اقرار و اعتراف به نيستى محض و نابودى صرف خود نمود ، و بالاخره وجود خود را هم در آخرين مرحله رها كرد و فانى شد و معناى فنا صدق كرد ؛ در آنجا ديگر خودى نيست كه خود را ببيند و يا خدا را ببيند ، زيرا در خدا خود يافت نمىشود . زيد و عمرو بدانجا راه ندارند ؛ در آنجا حقّ است كه خود را مىبيند ؛ حقّ ، حقّ را ادراك مىكند ، چون جز حقّ چيزى نيست . لا إلَهَ إلّا هُو و لا هُوَ إلّا هُو .
بهشت و لذّات بهشت همه مال عالم كثرت است و در بقاء بعد الْفناء تحقّق پيدا مىكند . و ما هشت بهشت داريم ، در جنّت اللقآء و جنّت الذّات كه درجهء اعلاى آن فناست ، جز ذات حضرت حقّ چيزى نيست . و اين نيستى از همهء هستىها هستتر است ؛ جان فداى اين نيستى كه حقيقت هستى است ، و اصل هستى است .
و امّا در شعر بَيْنى وَ بَيْنَكَ إنّيّى يُنازِعُنى گرچه اين چهار چيز موجود است ولى شاعر از اينها خسته شده است و تقاضاى رفع آنها را به نيستى مىكند و مىگويد : فَارْفَعْ بِلُطْفِكَ إنّيّى مِنَ الْبَيْنِ .
هامش
( 1 ) ذيل آيهء 16 ، از سورهء 40 : غافر : « پادشاهى و صاحب اختيارى امروز براى كيست ؟ انحصاراً براى خداوند واحد قهّار است . »