است ، دعوت عبث است ؛ و هيچكس نمىپذيرد و معنى ندارد هم بپذيرد .
از اوّل تمام كمالات اختصاص بذات حقّ جلّ و علا داشته است و حالا هم دارد ، و دعوت بسوى كمال مطلق است يعنى به فناى در ذات حضرت احديّت ، يعنى زيد فانى بشود در كمال مطلق ؛ پس زيدى بايد بماند ، تعيّنى و عين ثابتى بايد بماند ، هويّتى بايد بماند تا بگوئيم : آن زيد و آن هُويّت بكمال خود رسيده و در ذات حقّ فانى شده است .
اين كلام ، حرف صحيحى است كه بگوئيم : زيد در ذات حقّ فانى شده است . و اين نهايت كمال زيد است ، امّا بواسطهء فنا اصل زيد از بين برود و هيچ نماند و در فنا عين ثابتى نبوده باشد كه بگوئيم زيد فانى شده است ، اين كلام اصل ندارد ؛ اين را نمىتوان گفت .
اگر بنا بشود نه زيدى نه اسمى و نه رسمى ، هيچ هيچ نماند ؛ پس رو به عدم و نيستى محض مىرود ؛ در حالى كه هر فرد از افراد بشر غريزتاً در خود مىيابد كه رو بكمال مطلق مىرود ، نه رو به عدم .
در معناى إنّيّت ؛ بَيْنى وَ بَيْنَكَ إنّيّى يُنازِعُنى
و امّا در شعر كه مىگويد : بَيْنى وَ بَيْنَكَ إنّيّى يُنازِعُنى در اينجا چند چيز هست : اوّل بَيْنى دوّم بَيْنَكَ سوّم إنّيّى چهارم يُنازِعُنى اين چهار تا ، واقعيّتهائى است .
نمىتوان گفت كه : قائل به اين كلام درخواست مىكند كه همه از بين بروند و پوچ شوند ؛ پوچ پوچ !
و در بهشت و عالم بالا ، هيچگونه خبرى از انسان و انسانيّت نيست ؟ اگر بنا بشود در بهشت كه عالم فناست هيچ نباشد ، پس اين چه بهشتى است ؟
تلميذ : در عالم فنا غير از ذات حضرت احديّت چيزى نيست . زيرا كه مفروض فناى در ذات است و اگر بنا بشود در ذات حضرت احديّت كثرت داخل شود ، اشكالات وارده بيشمار مىشود ؛ زيديّت و عمريّت ، اسم ها ،