رسم ها ، تعيّن ها ، اعيان ثابته ، همه از مثار كثرت مىباشند ؛ و بدان آستان راه ندارند .
وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً .
« 1 »
بنابراين ، در عالم فنا نمىتواند چيزى ثابت بوده باشد ، چون در عالم ذات نمىتواند چيزى داخل شود ؛ و اين از مسلّمات است . بلى ، در عالم بقاء بعد از فناء همهء كثرات بحدودها و شؤونها و آثارها باقيست . يعنى بعد از حال فناء كه نفس ، رجوع بكثرات مىكند ، و سير إلَى الْخَلْقِ بِالْحَقِّ شروع مىشود ، تمام آثار كثرت بدون يك ذرّه كم و بيش هر يك در محلّ و موطن خود برجاست . و تمام كمالات مكتسبه ، در اين عوالم است كه نفس از آن لذّت و بهجت مىبرد ؛ علوم ، فنون ، معارف ، همه در عالم بقاست .
و امّا در نفس فنا هيچ نيست و نمىشود بوده باشد ؛ در آنجا كمال ، منوط به نيستى است ؛ و اين كمال هم اعظم كمالات است . زيرا چه كس خود را در مقابل ذات احديّت مىتواند داراى كمال ببيند ؟ پس چون او داراى كمال است ديگر جائى كمال يافت نمىگردد . و اين اعلا درجه از منزله و مقام انسان و انسانيّت است كه خود را نابود ببيند ؛ و بود مطلق را منحصراً در ذات خداوند بنگرد .
در جائى كه وجود و حقيقت كمال اختصاص بذات خدا دارد ، ديگر دم از وجود و كمال زدن صحيح نيست ؛ و با وجود او ، داراى هويّت و عينيّت بودن و اعيان ثابته را با خود حمل كردن و بدانجا كشيدن سزاوار نيست ؛ آنجا مقام هو هو است ؛ اعيان ثابته چه مىكنند ؟
هامش
( 1 ) آيهء 111 ، از سورهء 20 : طه : « وجههها و شخصيّتها در برابر خداوند زنده و قيّوم خوار و زبونند ؛ و حقّاً كسى كه بار ستم بر دوش كشد زيانكار است . »