روح كه از بالا به پائين آمد يك واحد بيشتر نبود ؛ پائين كه آمد شروع كرد به اخذ فعليّتها و اخذ خصوصيّات و كسب كثرات ؛ اينها همه را جمع آورى كرد و بار كرده رو به سمت بالا رفت كه رفت .
در باقى بودن أعيان ثابته در هنگام فناء در ذات احديّت
تلميذ : چطور روح انسان اين مكتسباتِ از كثرات را با خود بالا مىبرد ؟ عالم بالا كه عالم كثرات نيست ؛ كثرت و لوازم كثرت و آثار كثرت از مختصّات عالم كثرت است ؛ و در عالم فنا كثرتى وجود ندارد .
در آنجا زيد نيست ، عَمرو نيست ، بَكر نيست ؛ اينها قبل از مقام فناء فى الله است ؛ در فنا چيزى نيست و بعد از فناء ، در عالم بَقاء بالله باز هم اين كثرات متصوّر است ؛ باز هم زيد ، عَمرو ، بكر ، آثار و لوازم كثرت هر يك بجاى خود محفوظ است .
در عالم بقاء بعد الْفناء جميع كمالات موجود است ؛ شؤون و آثار همه بجاى خود مشخّص و معيّن و محفوظ است . در عالم فناء ، كمال اختصاص به خدا دارد ؛ در آنجا هيچ چيز جز خدا نيست كه صاحب كمال باشد .
اصولًا در عالم فناء چيزى نمىتواند داخل شود چون فناست ، چون ذات اقدس حضرت احديّت است ، پس چگونه مىتواند زيد در آنجا برود و آثار كثرات مكتسبهء خود را از علوم و معارف و فنون با خود ببرد ؟
و معلوم است كه از اوّل كمال مال خدا بوده و خواهد بود ، و كسى ديگر حقّ كمال ندارد . فقط نسبت كمال را مَجازاً در عالم كثرت ، مردم به خود مىدادند ، و پردهء غفلت و اوهام آنانرا از ديدن جمال حقّ كور نموده بود ؛ پس از كشف غِطاء و رفع حجاب معلوم شد كه كمال اختصاص بذات حقّ دارد حقيقةً ، و نسبتش به غير حقّ نسبت مجازى است مطلقاً . و در نَفْس كمال كه وصول بمقام فَناءِ فى الله است ديگر هيچ يك از شوائب كثرت نيست ؛ همه مضمحلّ و