در دست نداشت .
روح به اين عالم كثرات پائين آمد كه اينها را جمع و جور كند و ببرد به عالم بالا ، و بعد از بالا كه بخواهد به پائين بيايد آنها را جمع آورى مىكند و با خود به پائين مىآورد ؛ و مسأله را تمام مىكند .
در هنگام نزول به اين عالم در مسير خود از هر عالمى كه عبور كند رنگ آن عالم را به خود مىگيرد ، و از هر مرحلهاى كه بگذرد فردِ آن مرحله مىگردد . و چون در قوس نزول به عالم مثال رسد ، عيناً مانند يكى از موجودات مثاليّه داراى صورت مىشود و يك فرد از افراد عالم مثال است .
و چون به اين عالم طبع و مادّه رسيد عيناً يك فرد مادّى است ؛ مادّهء محض است . حقيقت او نطفه است ؛ و آن روح مجرّد آنقدر نزول نموده كه اينك فقط روح نطفه شده است ، و آن روح نطفه در اثر حركت جوهريّه بصورتها و ماهيّتهاى مختلفى تبديل و تغيير مىيابد ، تا دو مرتبه از مادّه مىپَرَد و مجرّد مىشود ، و آن وقتى است كه در جنين حركت و جنبش اختيارى پيدا مىشود و روح بوجود مىآيد .
پس انسان در وقتى كه نطفه است حقيقتش تا به اين سرحدّ نزول كرده و واقعاً نطفه شده است . و بعد از تبدّلات و تغيّرات صورى چون به أَنشَأْنَهُ خَلْقًا ءَاخَرَ مىرسد ، حقيقةً ، همين استخوانِ گوشت روئيده شده بر آن ، تبديل به نفس ناطقهء مجرّده مىگردد و مراحل بعدى را نيز مىپيمايد . نه آنكه جسم جداست و روح در آن دميده مىشود ، و روح منفصل از جسم و بدن باشد ، و چند روزى با هم اجتماع كرده و سپس متفرّق شوند .
كمالات انسان بواسطهء نشأهء كثرت است . اگر پائين نيامده بود و مادّهء محض نشده بود و سپس از اينجا دوباره سير خود را به عوالم بالا شروع ننموده بود ، كمالى نداشت .
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 241
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٤١