من كه دارم در گدائى گنج سلطانى بدست * كى طمع در گردش گردونِ دون پرور كنم
گرچه گرد آلودِ فقرم ، شرم باد از همّتم * گر به آب چشمهء خورشيد دامن تر كنم
عاشقان را گر در آتش مىپسندد لطف دوست * تنگ چشمم گر نظر در چشمهء كوثر كنم
دوش لعلش عشوهاى ميداد حافظ را ولى * من نه آنم كز وى اين افسانها باور كنم « 1 »
بارى ، ديدم عجيب غزلى است ؛ اين غزل مىفهماند كه تدريس « أسفار » لازم ، و ترك آن در حكم كفر سلوكى است
. و ثانياً يا همان روز يا روز بعد ، آقاى حاج أحمد خادم خود را به منزل ما فرستادند ، و بدينگونه پيغام كرده بودند : ما در زمان جوانى در حوزهء علميّهء اصفهان نزد مرحوم جهانگير خان « أسفار » مىخوانديم ولى مخفيانه ؛ چند نفر بوديم ، و خُفيةً بدرس ايشان مىرفتيم ، و امّا درس « أسفار » علنى در حوزهء رسمى بهيچوجه صلاح نيست و بايد ترك شود !
من در جواب گفتم : به آقاى بروجردى از طرف من پيغام ببريد كه اين درسهاى متعارف و رسمى را مانند فقه و اصول ، ما هم خواندهايم ؛ و از عهدهء تدريس و تشكيل حوزههاى درسى آن برخواهيم آمد و از ديگران كمبودى نداريم .
من كه از تبريز بقم آمدهام فقط و فقط براى تصحيح عقائد طلّاب بر اساس حقّ ، و مبارزهء با عقائد باطلهء مادّيّين و غيرهم مىباشد . در آن زمان كه حضرت
هامش
( 1 ) « ديوان حافظ » پژمان ، حرف ميم ، ص 157 و 158