آمدهاند و فقط ممرّ معاش آنها شهريّه است چه كنند ؟
و اگر من بخاطر شهريّهء طلّاب ، تدريس « أسفار » را ترك كنم لطمه بسطح علمى و عقيدتى طلّاب وارد مىآيد ! ؟
من همينطور در تحيّر بسر مىبردم ، تا بالاخره يكروز كه به حال تحيّر بودم و در اطاق منزل از دور كرسى مىخواستم برگردم چشمم بديوان حافظ افتاد كه روى كرسى اطاق بود ؛ آن را برداشتم و تفأّل زدم كه چه كنم ؟ آيا تدريس « أسفار » را ترك كنم ، يا نه ؟ اين غزل آمد
: من نه آن رِندم كه ترك شاهد و ساغر كنم * محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم
من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها * توبه از مِى وقت گل ديوانه باشم گر كنم
چون صبا مجموعهء گُل را به آب لطف شست * كج دلم خوان گر نظر بر صفحهء دفتر كنم
عشق دُردانه است و من غوّاص و دريا ميكده * سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم
لاله ساغر گير و نرگس مست و برما نام فسق داورى * دارم بسى يا ربّ كرا داور كنم
بازكش يكدم عنان اى تُرك شهرآشوب من * تا ز اشك و چهره ، راهت پر زر و گوهر كنم
من كه از ياقوت و لعلِ اشك دارم گنجها * كى نظر در فيض خورشيد بلند اختر كنم
عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار * عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم