هامش
نيم شب از خانه گريزان شدم * گاهِ سحر سوى گلستان شدم
گاهِ بهار و شب مهتاب بود * خرگه گُل بود و لب آب بود
جشن بُد و شيوهء سرو و سمن * كرده پر از غلغله صحن چمن
بر سر هر بوته گلى ، گل زدند * پاى سمن زيور سنبل زدند
نغزْ نسيمى كه ز خاور وزد * خود لب گل ، گل لب نسرين گزد
رقص كنان نسترن و ياسمن * چنگ زنان ، چنگ زنان چمن
تازه عروسان چمن گرم ناز * پرده در افتاده برون جسته راز
مرغ سحر هر چه به دل راز داشت * چون نىِ بى خويش در آواز داشت
ما بغُنوديم بيك كُنج باغ * من خودم و شيشه و جام و چراغ
ليك دلم چون خم مى جوش داشت * شاهد اندوه در آغوش داشت
بسته لب و ديده و گوش از جهان * گرمْ سر از تابش سوز نهان
چشم و لبى را كه ز غم بسته بود * گريه گهى خنده گهى مىگشود
ديدم و پروانه به گرد چراغ * گردد و بزمى است دگر سوى باغ
ليك سراسر همه خاموشى است * جلوه گه راز ، فراموشى است
در دو سر باغ دو تا جان فروش * اين بطواف آمده آن در خروش
عالم پروانه همه راز بود * عالم بلبل همه آواز بود
گفت به پروانهء خامش ، هَزار * هان تو هم از سينه نوائى بيار
با دل پر سوز ترا تب سزاست * در جلوى ناز نيازت رواست
گفت به مرغ سحر آرام شو * بستهء دامى ، برو و رام شو
راستى ار عاشق دل رفتهاى * اين همه از بهر چه آشفتهاى
گفت مرا يار بدينسان كند * بى خود و بى تاب و پريشان كند
گفت بگو زنده چرا ماندهاى * تخم وفا گر به دل افشاندهاى
صاعقهء عشق به هر جا فتاد * نام و نشان سوخته بر باد داد
يا به دل انديشهء جانان ميار * يا به زبان نام دل و جان ميار