جام صَهبا ز كجا بود مگر دست كه بود * كه درين بزم بگرديد و دل شيدا برد
خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه بيك جلوه ز من نام و نشان يك جا برد
خودت آموختيم مهر و خودت سوختيم * با برافروخته روئى كه قرار از ما برد
همه ياران به سر راه تو بوديم ولى * خم ابروت مرا ديد و ز من يَغما برد
همه دل باخته بوديم و هراسان كه غمت * همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد « 1 »
هامش
( 1 ) يكى از اشعار نغز و آبدار حضرت استاد ، اشعار « پروانه و بلبل » است كه در بازگشت از تبريز سروده اند :از دلِ آن روز كه من زادهام * داغ بدل بوده و دل دادهام
تا به ره افتادهام از كودكى * هيچ نياسوده دلم اندكى
شهر و ده و سينهء دريا و كوه * گشتم و بگذشتم و دل در ستوه
رحل بهر جاى كه مىافكنم * روز دگر خيمهء خود مىكَنم
شاهد مقصود نديدم دمى * هيچ نديدم خوشى و خرّمى
چرخ نگرديد بكامم دمى * قرعه نيفتاد بنامم دَمى
از كف و از كاسهء گردون دون * بردهام و ريختهام اشك و خون
من كه نبودم به رهش خار راه * كوشش وى را ننمودم تباه
جرم من اينست كه آزادهام * وز رقمِ تيره دلى ، سادهام
دوش به ياد دل ويران شدم * چون خط ايّام پريشان شدم
عاقبتم سينهء غم تنگ شد * پاى شكيبائى من لنگ شد
شمع بدستى و بدست دگر * ساغر و مينا ، شدم از در بدر