عَنِ الدَّمْعِ عَنْ عَيْنى الْقَريحِ عَنِ الْجَوَى * عَنِ الْحُزْنِ عَنْ قَلْبى الْجَريحِ عَنِ الْوَجْدِ
بِأَنَّ غَرامى وَ الْهَوَى قَدْ تَحالَفا * عَلَى تَلَفى حَتَّى أُوَسَّدَ فى لَحْدى « 1 »
قصائد و غزليّات علّامهء طباطبائى
علّامه داراى قريحهء شعر بوده و غزلهاى عرفانى آبدار كه توأم با وَجد و حال ، و سراسر عشق و اشتياق است مىسرودهاند . و ما براى نمونه ، يك غزل از آن را در اينجا مىآوريم
: مِهر خوبان دل و دين از همه بى پروا برد * رُخ شَطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سرِ خود مجنون گشت * از سَمَك تا به سِماكش كشش ليلَى برد
من به سرچشمهء خورشيد نه خود بردم راه * ذرّهاى بودم و مِهر تو مرا بالا برد
من خَسى بى سر و پايم كه به سيل افتادم * او كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد
هامش
( 1 ) اين اشعار را ، نيز در « الميزان » ج 1 ، ص 379 آوردهاند . و معناى اشعار اينست : « داستانهاى عشق سوزان را ، محبّت آتشين ، براى من از همسايگان و مجاوران كوه فرد روايت كرد ، با سند متّصل خود . و با سند ديگر حديث كرد براى من مرور نسيم ، از باد صبا ، از سايبانهاى وسيع و گستردهء وادى غضى ( كه از درختان محكم و استوار است ) از بلندىهاى سرزمين نجد ، از اشك ريزان من ، از چشم قرحه دار من ، از شدّت عشق و وَلَه من ، از غصّه و اندوه من ، از دل زخم دار من ، از بى تابى محبّت و اشتياق من ؛ به اينكه عشق سوزان من ، با ميل و هواى من دست بهم داده ، و سوگند ياد كردهاند كه مرا تلف كنند ؛ و تا زمانيكه من سر در بالش گور ننهم دست برندارند . »