هامش
را از احاطه و سيطرهء حضرت علّامه بر شعر پارسى كه حقّاً عجب آور است ؛ و آن اينست : روزى من با حضرت علّامهء طباطبائى و دو نفر دامادشان : آقاى قدّوسى و آقاى مناقبى ، با ماشين سوارى از سبزوار به مشهد مىآمديم ، و بنا شد مشاعره كنيم . ما سه نفر در يك طرف و علّامه به تنهائى در طرف ديگر بود . ما سه نفر مجموعاً نتوانستيم از ايشان برنده شويم بلكه علّامه ما را محكوم مىكرد ، نه با يك بيت شعر بلكه با چند بيت ، مرتّباً به عنوان شاهد مىآوردند ؛ و حقّاً ما از تسلّط ايشان به شعر و ادبيّات در شگفت افتاديم ! - انتهى .
همانطور كه خواهيم ديد ، حضرت علّامه داراى قريحهء شعر راقى و ذوق متين و عالى بودهاند . أشعار زير را در روزنامهء آستان قدس مشهد ، سال دوّم ، شمارهء 549 ، در روز چهارشنبه 15 ربيع الثّانى 141 0 هجريّهء قمريّه كه روز 24 آبان 1368 شمسى است ، از علّامه طبع نموده است ، و مَعَ الاسَف اين روز را به حساب شمسى ، سالروز رحلت علّامهء طباطبائى پنداشته است ، و سالروز رحلت را بر خلاف جميع موازين شرعى ، به سال شمسى به حساب آورده است ؛ روز رحلت علّامه ، هجدهم محرّم است نه پانزدهم ربيع الثّانى ؛ فَتأمَّلْ و افْهَم ! امّا ضلالت ، انسان را بدينجاها مىكشاند. خشت اوّل چون نهد معمار كج * تا ثريّا مىرود ديوار كجبارى ، اشعار اينست: دامن از انديشهء باطل بكش * دست از آلودگى دل بكش
كار چنان كن كه در اين تيره خاك * دامن عصمت نكنى چاك چاك
يا به دل انديشهء جانان ميار * يا به زبان نام دل و جان ميار
پيش نياور سخن گنج را * ور نه فراموش نما رنج را
يا منگر سوى بتان تيز تيز * يا قدم دل بكش از رستخيز
روى بتان گرچه سراسر خوش است * كشتهء آنيم كه عاشق كُش است
عشق بلند آمد و دلبر غيور * در ادب آويز ، رها كن غرور
چرخ بدين سلسله پا در گل است * عقل بدين مرحله لا يَعقِل است
جان و جسد سوخته زين مرهمند * مُلك و مَلك سوختهء اين غمند