وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
« 1 » و از اينجا بدست مىآيد كه درايت ايمان و كتاب بواسطه وحى كردن خدا روح را برسول الله بوده است ؛ و اين بواسطهء اتّصال روح آن حضرت است به همان خلق اعظم كه روح است ؛ و بنابراين روح رسول الله از آنجا بوجود آمده است ؛ و آن اوّل ما خلق الله است .
و در لسان حكمت مىتوان مراد از عقل اوّل را روح گرفت ؛ امّا مشروط بر اينكه خواصّش از دستش گرفته نشده باشد ؛ يعنى به همان تجرّد و اطلاق باقى باشد ؛ و گرنه عقل اوّل نيست و هر چه پائين بيايد و تعيّن بيشترى پيدا كند عقول ديگر خواهد بود ؛ و هر چه پائينتر بيايد سعه و اطلاقش را بيشتر از دست مىدهد .
در مرتبهء قوس صعود ، روح رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم رسيده است به همان جائى كه از آنجا آمده است و نازل شده است ؛ و همان روح است . چون اوّل ما خلق نور رسول الله است كه همان روح است . بعدا در قوس نزول عوالم را طىّ نموده و به عالم طبع و مادّه رسيد ؛ و بعدا بواسطه طىّ قوس صعود مىرسد به همان جا ؛ و ازل و ابد با يكديگر واحد مىشوند .
اين روح همينجور سرازير مىشود تا مىرسد به عالم مادّه ، به مادّهء جزئيّه و بعد كمكم شروع مىكند به حركت جوهرىّ و پيشرفت مىكند بسوى كمال خود ، تا رفته رفته برسد به همان معنائى كه مىفرمايد : أوّل ما خلق الله نور نبيّك يا جابر ؛ و چيز تازهاى بوجود نيامده است ؛ همان همانست كه هست .
فقط يك نزول و صعودى پيدا شده است .
و در اين صورت رسيدگى باوضاع عالم از يكجهت ، و رسيدگى و تدبير ملائكه از جهت ديگر ، و دخالت روح از جهت سوّم ، بسيار عجيب است ؛ زيرا كه اين كارها تضادّ ندارند ؛ و عمل كرد آنها در پيدايش حوادث در عالم طبع خيلى محيّر و بهتانگيز است .
هامش
( 1 ) و اينچنين ما وحى كرديم بسوى تو روح را كه از امر ماست و قبل از آن نمىدانستى تو كه كتاب و ايمان چيست و ليكن ما آن را نورى قرار داديم تا بواسطهء آن هريك از بندگان خود را كه بخواهيم هدايت كنيم و بدرستى كه تو بر راه راست مىباشى !