حضرت حقّ تعيّن پيدا مىشود ؛ زيد فانى شد به خدا يعنى خداوند با تعيّن زيدى مىبيند ؛ و مىشنود ؛ و گفتگو دارد .
زيد يك عمرى را در تعيّن گذاردند و سپس حقّ مطلق بدون تعيّن مىبيند ؛ و در آخر وهله زيد جورى مىشود كه تعيّن را از دست مىدهد باز همان ضمير بر سر جاى خود هست .
چون زيد جواب مىدهد كه من من نيستم بلكه حقّ است ؛ باز همان ضمير بجاى خود هست .
اگر زيد حقّ نبود ؛ و رابطه زيد با حقّ نبود ؛ چگونه زيد جواب مىداد : به من چرا خطاب مىكنيد ؟ ! و چرا زيد مىگوئيد ؟ ! چون من ديگر نيست كه مخاطب شود ؛ زيدى نيست در ميان .
مراد از گفتار بايزيد بسطامى همان حال فناست ؛ و اين كه مىگويد : ديگر من نيستم حقّ است ؛ اين همان ضمير است ؛ و اين كه مىگوئيد : زيد خودش را گم كرده و با چشم حقّ تماشا مىكند و مىبيند ؛ اينها همهاش موضوع و محمول است ؛ و همان مرجع براى همهء اينها لازم .
شعرهاى خمريّه هم بسيار لطيف است ؛ ولى اينكه مىگوئيد : مثل اينكه خمر جام است ؛ و يا جام خمر است ؛ اين هم ضمير است ! و بهر حال از هر راه و از هر طريق ، راه مفرّى از عين ثابت نيست ؛ و در حال فنا بايد ملتزم بثبوت آن بود « 1 » .
هامش
( 1 ) آنچه به نظر اين ناچيز در هنگام تحرير اين مصاحبات رسيد اينست كه بگوئيم : فناى افراد انسان در ذات اقدس حضرت حقّ به دو گونه صورت مىگيرد :
اوّل آنكه زندگانى طبيعى و حيات مادّى آنها باقى بوده ، و در اين حال موفّق به مقام فنا مىشوند ؛ و اين فنا قبل از موت پيدا مىشود ؛ و در اين صورت افراد مؤمن و مخلص كه راهى را بسوى خدا پيمودهاند با وجود حيات دنيوى فانى مىشوند ؛ و بنابراين مقام فنا براى آنان مانند حالات مختلفى است كه پيدا مىشود .
مىتوانيم بگوئيم : كه زيد در حال فناست ؛ همينطور كه مىگوئيم : زيد در حال فنا نيست ؛ و در اين صورت حال فنا و عدم فنا دو حال مختلفى است كه براى زيد پيدا مىشود و البته چون مىگوئيم : براى زيد پيدا مىشود معلوم است كه براى زيد و تعيّن او يعنى زيد متعيّن و موجود پيدا مىشود و البتّه در اين صورت عين ثابت باقى است .
و اين حال فنا همانست كه در روايات وارد شده است كه :
ما يتقرّب إلىّ عبد من عبادى بشيء أحبّ إلىّ ممّا افترضته عليه ؛ و إنّه ليتقرّب إلىّ بالنّوافل حتّى أحبّه فإذا أحببته كنت سمعه الّذي يسمع به ؛ و بصره الذي يبصر به و لسانه الّذى ينطق به و يده الّتى يبطش بها ؛ إن دعانى أحبته و إن سألنى أعطيته .