بايزيد مىگويد : من سى سال است با غير از حقّ تكلّم نكردم هركس از من سؤال مىكرد حقّ بود و هركس جوابش را مىداد حقّ بود ؛ يعنى چه ؟ يعنى سى سال است در عالم فنا هستم ؛ يعنى من نيستم ؛ من در عالم كثرات است ؛ در اينجا من حقّ است تبارك و تعالى .
آرى در وقتى كه رقّت جام و رقّت مى چنان بودند كه هر چه بجام و يا به مى نگريسته شود يك چيز ديده شود ميز و فصل و انّيت چگونه متصوّر است ؟
رقّ الزّجاج و رقّت الخمر * فتشابها و تشاكل الأمر « 1 »
فكأنّما خمر و لا قدح * و كأنّما قدح و لا خمر « 2 »
اينجا ديگر ضمير چه مىكند ؟ و عين ثابت چه حظّى دارد ؟
ضمير رفت الله مىماند و بس و لكنّ الله رمى .
أ كئوس تلألأت بمدام * أم شموس تهلّلت بغمام
از صفاى مى و لطافت جام * بهم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است ، نيست گوئى مى * يا مدام است نيست گوئى جام « 3 »
[ در معناى رباعى خمريّه : رقّ الزّجاج و رقّت الخمر ]
علّامه : نمىشود دست از زيد برداشت ؛ تمام كارها با زيد است كه مىخواهيم بگوئيم : فانى شده است آنوقت زيد فانى شد ؛ وقتى اين مسئله را باز مىكنيم و اين طرف و آن طرف مىبريم چگونه زيدش گم مىشود ؟ فانى شد درست ؛ و آن شد ضميريست كه بايد به جائى برگردد .
تعبير ما بر اصالت الوجود است ؛ أصالة الماهوى هم نيستيم ؛ اين زيد بندهء خدا زحمت كشيده ؛ و در راه وجود سير كرده ؛ و در مجراى وجود فانى شده است .
امّا نگوئيد : زيد فانى شد در ذات ؛ اين در از كجا آمد ؟ كه بگوئيم : در ذات
هامش
( 1 ) شيشهء خمر چنان لطيف است ؛ و خود خمر هم چنان لطيف كه امر مشتبه شد ؛ و مسئله ازاينجهت مشكل آمد .
( 2 ) پس گويا مثل اينكه خمر است ، و شيشهاى نيست ؛ و يا اينكه گويا شيشه است ، و خمرى نيست .
( اين اشعار را صدر المتألّهين درج 2 اسفار از طبع حروفى شاهد آورده است ) .
( 3 ) مفاتيح الاعجاز در شرح گلشن راز ص 61 و معناى شعر اوّل اينست : آيا ظرفهاى بلورين است كه با مى متلألأ و روشن شده است ؟ و يا آيا خورشيدهائيست كه به ابرها متلألأ و درخشان شده است ؟