تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
ابتدائشان از آنجاست . تا آنجا انسان وجود دارد و تعيّن دارد ؛ از آنجا بالاتر كه خود را از دست مىدهد عالم فناست . يعنى انسان از آنجا كه بدئش بوده تا آنجا مىتواند برود ؛ و انيّت و عين ثابت او هم باقى است . از آنجا بالاتر بايد هستى را از دست بدهد ؛ در بالاتر از آن مرحله كه عين ثابت نيست ؛ عين ثابت از نقطهء بدء شروع مىشود و به نقطهء بازگشت ختم مىشود . عين ثابت از نقطه ابتداى هستى شروع مىشود ؛ و بدانجا ختم مىشود ؛ عالم فنا ما فوق عالم هستى است ؛ عالم فنا عالم نيستى است . معناى هستى زيد و نيستى زيد اينست كه ذات مقدّس پروردگار زيد را مشاهده مىكرد و حالا خودش را مشاهده مىكند ؛ و يا به‌عبارت‌ديگر تا به حال ذات حقّ تماشاى تعيّن مىكرد ؛ و حال تماشاى وجودش را بدون تعيّن مىكند . آيا اين كلام كلام صحيحى است ؟ همان‌طوركه مىگوئيم : زيد و اصل شد اين نسبت مسامحة مىباشد ؛ چون و اصل شدن دلالت بر تعدّد دارد و آنجا زيدى نيست و حقّى نيست كه دو چيز باشند ؛ يكى و اصل و يكى موصول به ؛ همين‌طور در فناى زيد مىگوئيم : زيد فانى شد نسبت مسامحى است ؛ و معناى حقيقى آن اينست كه ذات حقّ آن وجود بحت و بسيط و مجرّد على الاطلاق تا به حال نگران تعيّن بود از اين ببعد نگران اطلاق است . در فناى زيد بطور تحقيق نمىتوانيم بگوئيم : عين ثابت در ذات است ؛ پس بالأخره بايد از لوازم اسماء و صفات باشد ؛ و در نتيجه اينكه مىگوئيم : زيد فانى شد در ذات ، بايد جملهء مسامحى بوده باشد . و بالأخره يا بايد در معناى فنا تغييرى بدهيد ! و يا همان‌طوركه الآن تعبير فرموديد كه تا به حال نگران كثرت بود ، حالا نگران وحدت است . اين تعبير بسيار عالى است ؛ مثلا مىگوئيم : تا به حال زيد انگشترش را تماشا مىكرد ؛ حالا خودش را تماشا مىكند ؛ و ديگر پاى ضمير را به ميان نمىآوريم ؛ و از عين ثابت بحث نمىكنيم ؛ و نمىگوئيم زيد فانى شد يعنى تعيّن فانى شد ؛ بلكه مىگوئيم : تا به حال ذات اقدس حقّ با تعيّن زيدى و عمروى و بكرى جمال خود را مىديد ؛ و در اين مرائى و آئينه‌ها و تجلّيات ، خود را مشاهده مىكرد ؛ و اينك بدون حجاب و مرآت خود را