و چشم او و گوش او شد ؛ و زيد ديگر زيد نيست ؛ بلكه زيد حقّ است ؛ اين مطلب مطلب درستى است و قابل قبول .
و امّا بهر شكلى و بهر طورى بيان كنيد ، معذلك زيد فانى شد ! اگر زيد نباشد ، كه فانى شده است ؟ خداوند تبارك و تعالى از اوّل بوده و خواهد بود ؛ و پيوسته حقّ حقّ است ؛ ولى آنچه الآن در اينجا به وقوع پيوسته است ، فناى زيد است ؛ اگر نسبت اين فنا را با زيد برداريم و علاقهاش را ببريم ؛ ديگر ، هيچ نمىماند . و كأنّه فنائى صورت نگرفته است ؛ چون نسبت قائم به زيد است ؛ اگر زيد نباشد ؛ و عين ثابت او نباشد ؛ ديگر نسبتى نيست ؛ و در صورت فقدان نسبت محمول و موضوعى نداريم ؛ و جملهاى نداريم ؛ و درحالىكه ما اين قضيّه را داريم و نمىتوانيم انكار كنيم كه « زيد فانى شد » وقتى كه مىگوئيم : زيد فانى شد ؛ يعنى زيد حقّ شد ؛ و ضمير به زيد برمىگردد ؛ يعنى تعيّن و عين ثابت و آنكسىكه در عالم واقع و متن نفس الامر فانى شده است ، زيد است .
اين بحسب ظاهر درست است ؛ و امّا خلاف اين جور درنمىآيد ؛ و من درست نمىتوانم تعقّل كنم .
در قضيّهء پروانه بالأخره مىگوئيم : كرم پريد ؛ و يا آنكه پروانه آتش شد ؛ اگر پروانهاى نباشد پس پروانه آتش نشده است ؛ و بنابراين پروانه آتش شد معنى ندارد .
شما يك ضميرى داريد ؛ گاهى از اوقات به آن طرف مىبريد ! و گاهى به اين طرف ؛ و بالاخره مىخواهيد پروانه را حفظ كنيد ؛ و معذلك آتش بشود ؛ و فانى بشود ؛ و جز آتش هيچ نباشد و آتش آتش باشد ! باز همان آش و همان كاسه است ! در سوخته شدن پروانه مادّه و هيولا رفت پى كارش ؛ و نماند مگر عين ثابت پروانه ؛ آنوقت اين موجود حقّ شد تبارك و تعالى ؛ و جز حقّ موجودى نداريم ؛ پس عين ثابت ثابت است .
چون پروانه آتش شد ديگر « پروانه هست » را نمىتوانيم بگوئيم ؛ هر چه به لفظ هست بيان كرده باشيم وجود پروانه محفوظ مىشود ؛ و با محفوظيّت وجود پروانه ديگر نمىتوان گفت : فانى شد .
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٩١