اى برتر از آنكه عقل گويد * بالاتر از آنكه روح جويد
اى آنكه وراى اين و آنى * كيفيّت خويش را تو دانى
كس واقف تو به هيچ رو نيست * آنكس كه ترا شناخت او نيست « * »
علّامه : زيد حقّ شد يعنى بجاى زيد در وجود او حقّ حكم فرما شد ؛ و دست او
هامش
* مفاتيح الاعجاز ص 75 و چقدر خوب اين معنى را در طبقات الاخيار شعرانى جزء اوّل ص 182 از عارف مشهور شيخ ابراهيم دسوقى آورده است ؛ و ما بعضى از آن را در اينجا ذكر مىكنيم :تجلّى لى المحبوب فى كلّ وجهة * فشاهدته فى كلّ معنى و صورة1و خاطبنى منّى بكشف سرائرى * فقال أ تدرى من أنا قلت منيتى2فأنت مناى بل أنا أنت دائما * إذا كنت أنت اليوم عين حقيقتى3فقال كذاك الأمر لكنّه إذا * تعيّنت الأشياء كنت كنسختى4فأوصلت ذاتى باتّحادى بذاته * به غير حلول بل بتحقيق نسبتى5فصرت فناء فى بقاء مؤبّد * لذات بديمومة سرمديّة6و غيّبنى عنّى فأصبحت سائلا * لذاتى عن ذاتى لشغلى بغيبتى7فأغدو و أمرى بين أمرين واقف * علومى تمحونى و وهمى مثبتى8 ( 1 ) محبوب من براى من ظاهر شد در هر وجههاى ؛ پس من او را در تمام معنىها و در تمام صورتها مشاهده كردم .
( 2 ) و با من بكشف پنهانىهاى من بمخاطبه و گفتگو برخاست ؛ پس گفت : آيا مىدانى من چه كسى هستم ؟ گفتم تو آرزوى منى ! ( 3 ) پس تو آرزو و مقصد من هستى بلكه من پيوسته عين تو هستم ! چون تو امروز عين حقيقت و واقعيّت من هستى ! ( 4 ) پس گفت آرى مطلب اينچنين است و ليكن چون اشياء و موجودات هريك حدّ و تعيّنى گرفتند تو از ميانهء آنها مانند و مثل من شدى ! ( 5 ) پس من حقيقت و ذات خود را به او وصل كردم ؛ امّا اين بواسطهء حلول و اتّحاد نبود بلكه به روشن شدن حقيقت ربط من بود .
( 6 ) پس من فنا گشتم در بقاء هميشگى و پيوستگى براى ذاتى كه متعلّق به حقّ است و داراى دوام و ابديّت و سرمديّت است .
( 7 ) و آن ذات مقدّس حقّ مرا از خودم پنهان كرد بهطورىكه من از ذات خودم جوياى حال ذات خودم مىشدم ؛ چون من بواسطهء غيبتى كه از خودم نموده بودم انصراف داشتم و از خودم به حق اشتغال داشتم .
( 8 ) پس حال من پيوسته چنين بود كه امر من بين دو چيز وابسته بود : يكى آنكه علوم من مرا بعالم محو و فناء مىكشيد ؛ و ديگر آنكه عالم وهم و خيال من مرا بعالم صحو و بقاء سوق مىداد .