اگر زيد زيديّتش باقى بماند غير است ؛ و غير نمىتواند ادراك ذات حقّ را كند ؛ و از طرفى مىدانيم معرفت ذات حقّ بدون حصول حال فنا غير ممكن است ؛ پس يا بايد بفرمائيد : معرفت ذات حقّ با فنا هم ممكن نيست ؛ و يا بفرمائيد : در حال فنا عين ثابت باقى نمىماند ؛ و الثّانى اولى عند أهل البصرة .
و دعوت به فنا دعوت به هستى است ؛ آن هم هستى مطلق نه نيستى ؛ چون بنا بر قضيّهء توحيد كه در عالم يك وجود بيشتر نيست ؛ در اين صورت دعوت به نيستى نيست ! دعوت به هستى مطلق است .
چون هستى زيد غير از هستى مطلق نيست ؛ زيد خودش را در تعيّن مىبيند ؛ و چون او را دعوت به نيستى مىكنيم ، معنايش اين نيست كه دست از وجودت بردار ؛ بلكه دست از تعيّن وجودت بردار ! و نيست شو ! يعنى هست مطلق .
قطرهء آب بعد از افتادن در آب قطره نيست ؛ همين معنى را دربارهء زيد فانى مىگوئيم ؛ و معلوم است كه ديگر زيد نيست ؛ اصولا مفهوم فنا غير از مفهوم وجود و تعيّن است ؛ اينها دو مفهوم متضادّ هستند ؛ اگر گفتيم : قطره ، ديگر حلشدهء در آب نيست ؛ و اگر گفتيم آب ، ديگر قطره نيست ؛ قطره آب شد ، يعنى قطره بودن را از دست داد ؛ آخر مگر ما مفاهيم متضادّه نداريم ؟
مفهوم تعيّن ضدّ مفهوم ارسال و اطلاق است ؛ و مفهوم وجود و انّيت ضدّ مفهوم فناست .
جملهء قطره آب شد ؛ در تحليل ذهنىّ به دو جمله برمىگردد : اوّل آن هويّتى كه قطره بود ؛ دوّم هويّتى كه فعلا آب است ؛ و اينها دو هويّت مختلفه هستند ؛ و هيچگاه با هم جمع نمىشوند ؛ و بنا بر حركت جوهريّه آن ذات و وجودى كه قطره بود ، از قطره بودن حركت كرد ، و در ماهيّت آب در آمد و مبدّل شد ؛ و يا بواسطهء حركت در كيف بگوئيم : شكل آن وجود قطره تبديل به لا شكلى در آمد و بواسطهء مخلوط شدن با آب تعيّن و كيف خود را مبدّل ساخت .
معناى فنا از دست دادن تعيّن است ؛ تعيّن هستى نه اصل هستى ؛ تعيّن و حدود هستى از دست مىرود ؛ اين قطره كه در آب مىافتد و فانى مىشود ، اصل هستى او از بين نمىرود و ملحق به هستى آب مىشود آبمطلق و بدون شكل ولى حتما بايد تعيّنش از بين
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٧٩