تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
كلام كلام صحيحى است ولى بايد لمّش را بدست آورد كه چه بايد گفت ؟ فناء در ذات صحيحست ولى بايد راهش را جست ؛ و بايد اثبات نمود . اينكه مىگوئيد : در عالم وحدت قيد داخل نمىشود ؛ عالم نداريم وحدت نداريم هر چه بگوئيد نداريم چون هر چه فرض بشود ، ادراك ما نسبت به آن نمىرسد ؛ چون فناست و هويّتى نيست ؛ ديگر از چه سخن گوئيم ؟ داستان پروانه و سوختن و فدا شدن و نور شدن ؛ و داستان در ميان آتش رفتن مادر به جهت حفظ طفل و داستان عشق عشّاق تا مرحلهء فنا و فدا ، همه درست است ؛ ولى بايد راهش را بيابيم و لمّش را بفهميم و گرنه گير مىكنيم . تمام اين بيانات حقّ است ؛ ولى ما از اين بيانات خبرى نداريم ؛ نه از ظاهرش و نه از خصوصيّاتش ؛ ولى اصل حرف حرف حقّ است ؛ ولى راه اثباتش اين نيست ؛ از اين مسئله نمىتوان گذشت ؛ و ما مدّعى غلط بودن آن نيستيم .

[ در معناى غزل‌هائى كه خود علّامه دربارهء فناء فى اليه سروده‌اند ]

تلميذ : راه اثباتش همان الهامى است كه خدا بر زبان انسان و بر قلب انسان جارى مىكند ؛ آنجا كه مىگويد :
من خسى بىسروپايم كه به سيل افتادم * او كه مىرفت مرا هم به دل دريا برد من به سر چشمهء خورشيد نه خود بردم راه * ذرّه‌اى بودم و مهر تو مرا بالا برد خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه بيك جلوه زمن نام و نشان يك جا برد « 1 »
بالاخره يك واقعيتى است ؛ و يك تحقّق خارجى است ؛ كه خداوند با الهام خود بر دل سوخته‌اى جارى نموده ؛ و اين حقيقت را بر زبان آورده است . و علاوه ما در خودمان بالجبلّة و العزيزه مىيابيم كه خود را فانى مىكنيم ؛ و در بسيارى از امور حاضر به فنا هستيم ؛ ما وقتى خود را در آتش مىافكنيم ؛ يا در دريا غرق مىكنيم فقط براى نجات بچهء خودمان ؛ براى عزيز خودمان ؛ آيا براى اثبات خودمان اين كار را مىكنيم ؛ يا براى نيستى خودمان ؟ شما بفرمائيد : برا ، هم نداريم ؛ نه اثبات و نه نيستى . اشكال ندارد ؛ نداشته باشيم اين تعبيرات از نقطهء نظر ضيق عبارت است ؛ ولى حقّ مسئله بجاى خود باقى است .
هامش
( 1 ) اين اشعار سرودهء خود علّامه است ؛ و لذا در مصاحبه بعنوان شاهد ذكر شده است .
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 169 | السيد محمدحسين الطباطبائي