است ؛ و اگر معشوق نداند كه عاشق مىخواهد انّيت و عين ثابت خود را حفظ كند ؛ و اين عشق را وسيلهء بقاء هويّت و شخصيّت خود قرار داده ؛ و مىخواهد براى خود كسب كمالى كند چنان سيلى بر گردن او بنوازد كه نه سر بماند و نه دستار .
[ تمام موجودات رو بعالم فنا مىروند و چيزى جز خداوند نيست لا هو إلّا هو ]
معناى لا هو إلّا هو چيست ؟ اگر انّيت و هويّت و حقيقت وجود ، اختصاص به حضرت حقّ سبحانه و تعالى داشته باشد ؛ و بنابراين اصل وجودهاى موجودات نمود باشند نه بود حقيقى ؛ و ظهور و تجلّى باشد نه وجود بالاصاله و حقيقت ؛ پس چه بهتر هر چه زودتر اين پردهء اوهام كه وجود را به خود نسبت مىدهند ، دريده شود ؛ و وجود به صاحب وجود واگذار گردد ؛ و لا هو الّا هو از حقيقت سرّ و جان بروز كند ؛ و توحيد محض كه مساوق با فناى جميع موجودات و كائنات در ذات حقّ است روشن و واضح گردد .
علّامه : اگر فنا بما ربط نداشته باشد ؛ و در فنا چيزى باقى نماند ؛ پس من و شما يعنى چه ؟ و اين گفتگوها و اثباتها و نفىها به كجا برمىگردد ؟ و بما چه دخلى دارد ؟ براى چه بدنبال حقّ بيفتيم و او را جستجو كنيم ؟
انسان براى چه عبادت كند ؟ چون ديگر لذّتى نيست و طبعا آزار و عذاب بر كنار مىرود .
وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي
يك واقعيّتى است يك معناى معقولى در زير اين عبارت هست ؛ اين عبادت و اين توجيه وجه موجّه مىخواهد ؛ و اگر نه هيچ نيست و معناى معقولى نمىدهد ؛ چون مائى نيستيم ؛ وجهى نداريم ؛ خودى نيست اوئى نيست ادراكى نيست .
فناى در ذات نه آنكه مستحيل نيست ؛ بلكه واجب است ؛ و معناى فنا نيز همين معناى متبادر بذهن است ؛ و معناى ديگرى ندارد ؛ ولى بايد راه اثباتش را پيدا كرد .
بأبى أنت و امّى درست است ؛ فدايت شوم درست است ؛ يعنى واقعيّتهائى را كه من از شما ادراك مىكنم خودم را براى حفظ آنها تا سر حدّ نابودى حاضرم فدا كنم ؛ و نابود شوم .
اين معانى را ما انكار نداريم مطلب سر اينست كه اگر فنا مستلزم از بين رفتن هويّت شود ما براى دعوت معناى صحيحى را ادراك نمىكنيم ، و همينكه ادراك نشد ، ما هيچ راهى به مدعوّ إليه نداريم آنوقت تمام جهات دعوت و داعى و مدعوّ و مدعوّ إليه