تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
راه اثباتش اينست كه انسان در حقيقت متحقّق به انّيت و شخصيّت خداست ؛ و بوجود حضرت حقّ موجود است ؛ ولى قبل از فنا خيال مىكرد براى خود چيزى دارد ؛ وجودى دارد ؛ انّيتى دارد ؛ و چون بسوى فنا مىرود يعنى از اين انّيت و شخصيّت و تعيّن محدود دست برمىدارد ؛ و بسوى اطلاق مىرود ، معلومست كه اين سفر چقدر لذّت دارد . فنا يعنى از حدّ عبور كردن ؛ نه از دست دادن وجود ؛ فنا يعنى تخيّل ضيق و تنگى هستى را پاره كردن و به هستى مطلق رسيدن ؛ ديگر در اينجا عين ثابت كجاست ؟ چه خوب شاعر اين معنى را مجسّم نموده قاعدتا بايد محيى الدّين باشد و ملّا صدرا در اسفار شاهد آورده است كه
اعانقها و النّفس بعد مشوقة إليها * و هل بعد العناق تدانى و ألثم فاها كى تزول حرارتى * فيزداد ما ألقى من الهيجان كأن فؤادى ليس يشفى غليله * سوى أن يرى الرّوحان متّحدان « 1 » « * »
وقتى كه دو روح متّحد شوند كجا ديگر اثرى از عين ثابت متصوّر است ؟ و در همين بحث عشق اين دو بيت را شاهد آورده است كه :
أنا من أهوى من أهوى انا * نحن روحان حللنا بدنا فإذا أبصرتنى أبصرته * و إذا أبصرته أبصرتنا « 2 » « * »
چقدر اين اشعار نغز و آبدار است ؛ اصولا عشق مجازى قنطرهء عشق حقيقى است ؛ و تشبيهات و استعارات و كنايات و عباراتى كه در عشق مجازى يا در مظاهر و مجالى از
هامش
* من او را در آغوش گرفتم و باز نفس آرام نشد و اشتياق به او داشت و آيا مگر بعد از در آغوش گرفتن نزديكى ديگرى هم هست و من دهان او را بوسيدم شايد حرارت عشق من فرونشيند پس هيجان عشق من بواسطهء اين برخورد زياده گشت گويا مثل اينكه آتش غليان دل من شفا پيدا نمىكند مگر زمانى كه دو روح ما و او متّحد ديده شوند . * من همان كسى هستم كه هواى او را در سر دارم ؛ و آن‌كسىكه من عشق او را دارم من هستم ما دو روح هستيم كه در يك بدن وارد شده است چون تو مرا به بينى او را ديده‌اى ! و چون او را به بينى ما را ديده‌اى ! ( 1 ) اسفار طبع حروفى جلد 7 ص 179 گويد : كما قال قائلهم ( و گويا مرادش از اين قائل محيى الدين است ) . ( 2 ) اسفار طبع جلد حروفى 7 ص 178 .