[ در معناى سجود عالم سواد و عالم خيال و عالم بياض در حقّ تعالى و تقدّس ]
حقيقت اين معنى از فنا در دعاها آمده است ؛ رسول خدا در شب نيمه شعبان در سجده مىگفت درحالىكه از گريه آن حضرت زمين تر شده بود :
إلهى سجد لك سوادى و خيالى و بياضى . « 3 » معلومست كه مراد از سواد و خيال و بياض سه عالم طبع و مثال و نفس است كه همه به سجده آمدهاند ؛ يعنى بمقام فنا رسيدهاند .
و در اشعار ابن فارض بالاخصّ در نظم السّلوك ( تائيّهء كبرى ) بسيارى از آنها صراحت در فناء مطلق دارد .
و از همهء اينها گذشته چطور در ابحاث فلسفيّه قائل باصالة الوجود مىشويد ؛ و با هزار دليل چنان آن را محكم و مستحكم مىنمائيد و سدّ ثغور شبهات را باعلا درجه مىكنيد ! و براى ماهيّت جز عنوان حدود و اعتبار چيزى قائل نمىشويد ! امّا در اينجا أعيان ثابته اصل مسلّم مىگيريد ؟
اصولا اعيان ثابته چه معنى دارد ؟ ما چيزى بعنوان ثابت غير از وجود و موجود نداريم . و بين عدم و وجود فاصلهاى نيست ؛ آنوقت ما قائل شويم كه در حال فنا وجود از بين مىرود ؛ ولى هويّت ثابت است ؟ اين چه معنى و محصّلى جز التزام بوجود فاصله بين وجود و عدم دارد ؟
در اينجا نيز مىگوئيم : اصل همان وجود است ؛ و ماهيّت جز حدّ وجود و اعتبار چيزى نيست . و وجود اندر كمال خويش سارى است ؛ تا مىرسد به جائى كه در ذات اقدس حضرت احديّت محو و فانى مىگردد ؛ و ماهيّت هم كه پس از عدم وجود معنائى ندارد ؛ و تحقّقى ندارد ؛ و جز عنوان مفهوم چيزى از آن نمانده است ؛ و واقعيّتى در خارج ندارد ؛ ديگر در اينجا چه معنى دارد كه بگوييم عين ثابت باقى مىماند ؟
اين قول آيا مرجعش به تناقض و تضادگوئى نيست ؟ بلكه ما يكسره أعيان ثابته را منكر مىشويم ؛ و امّا محيى الدّين و پيروان مكتب او كه در أعيان ثابته پافشارى دارند دليلشان با اصالة الوجود تطبيق نمىكند .
هامش
( 3 ) مصباح المتهجّد ص 583 : بار پروردگارا سجده كرد براى تو سياهى من ، و خيال من ، و سفيدى من .