تلميذ : زيدى كه در حال فناست لا يرى و لا يسمع و لا يشعر ( نمىبيند و نمىشنود و اصلا شعور و فهم و ادراك ندارد ) اين حال چيست ؟ اگر از او بپرسند : تو كيستى ؟ كجا هستى ؟ چه بودى ؟ چه خواهى بود ؟ چه جواب مىدهد ؟
او زبان ندارد ؛ شعور ندارد ؛ عقل و ادراك ندارد ؛ غرق انوار جلوات الهيّه است .
و خود را باخته . و هستى را رها كرده ؛ و دامن تعيّن را تكان داده و رها نموده ؛ و وجود را در انوار عظمت حضرت حقّ جلّ و علا غرق نموده است ؛ حقيقتا نه خودى دارد ؛ نه اسمى و رسمى ؛ نه اينكه با او تكلّم مىكنيم مىفهمد ؛ و نه مىتواند پاسخ گويد ؛ و نه چيزى هست كه پاسخ گويد .
حضرت حقّ جلّ و علا موجود است ؛ و پيوسته بوده و خواهد بود ؛ او در جواب مىگويد : حقّ حقّ است ؛ ازلى و ابدى است .
زيد فانى در مفنّى است ؛ يعنى در خداوند سبحانه و تعالى ؛ در انوار رحمت و عظمت و جلال و جمال .
تمام عبادتها ، و مجاهدتها ، و كوششها براى تحصيل همين درجهء از كمال است ؛ چون كمال مطلق است ؛ چون هستى مطلق است ؛ تا به حال وجود زيد محدود بود ؛ زيد متحقّق بوجود متعيّن و مقيّد بود .
اين قيد و حد و تعيّن او را رنج مىداد ؛ رفع تعيّن كرد ؛ و وجود خود را به سعهء وجود حضرت حقّ فدا كرد و فانى نمود ؛ و بهعبارتديگر وجود اختصاص بذات حقّ داشت ؛ و زير در غفلت بود ؛ با دريدن پردهء اوهام معلوم شد كه وجود منحصر بحقّ است و بس ؛ عبادتها و مجاهدتها براى حصول اين درجه است . اين نيستى محض مساوق با هستى محض است .
اين معنى و مفاد عبدى أطعنى حتّى أجعلك مثلى است .
پروانه كه خود را به شمع مىزند ؛ و آتش مىگيرد ؛ و محترق مىشود ؛ از اين عمل چه غرضى دارد ؟ آيا مىخواهد براى خود انّيت و هويّت و عين ثابت را نگاه دارد ؟ آيا مىخواهد به درجهء كمال صورى برسد ؟ آيا مىخواهد بر تعيّنات خود چيزى بيفزايد ؟ يا مىخواهد نابود شود ؛ محو شود ؛ شمع شود ؛ نور شود .
ديگر وقتى كه سوخت تعيّن ندارد ؛ عين ثابتش باقى نيست ؛ آنجا شمع است و
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٦٤