تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
بس ؛ نه پروانه شمع شده است ؛ بلكه شمع شمع است ؛ نور نور است ؛ پروانه بود ؛ حالا نيست ؛ حالا شمع است . آنچه انسان را آزار مىدهد همين لباس تعيّن است ؛ طبع انسانى مىكشد رو به عالم تجرّد . پس اين حركت حركت فطرى و الهى و غريزى است ؛ آنجا وسعت است و فسحت . آنجا هيچ نيست ؛ يعنى در نفس فنا ، نه خنده‌ايست ، نه گريه‌اى ، و نه غمى و نه حزنى و نه غصّه‌اى و نه سرورى نه انسانى و نه زيدى ؛ زحمات انسان براى خداست ؛ نه براى خود ؛ خودش و خوديّت خودش جز پردهء و هم چيزى نبود ؛ حال با تحقّق به حق و هم از بين رفته ؛ و آفتاب حقيقت طلوع كرده است ؛ و همه چيز براى خداست ؛ چون اسم و رسم كنار برود حق تجلى مىنمايد .
طلع الشّمس أيّها العشّاق * فاستنارت بنوره الآفاق « 1 »
همين‌كه فانى مىشويم ، فداى او مىشويم قربان او مىشويم . وجّهت وجهى لله يعنى چه ؟ يعنى عملم فداى او ؛ فكرم و وجهه‌ام براى او . بأبى أنت و أمّى يعنى چه ؟ فدايت شوم ؛ قربانت گردم يعنى چه ؟ بأبى أنت و أمّى يا رسول الله يعنى چه ؟ يعنى من براى تو و در تو نيست بشوم ؛ و نابود گردم ؛ نه اسمى بماند و نه رسمى .

[ در معناى فناء فى الله و معناى فدا شدن و حقيقت نيستى و خلع لباس تعيّن ]

اگر مراد از فدا شدن بقاء انّيت و تقويت هويّت باشد ، اين كه فدا نيست ؛ اين كه معناى ارادت برسول الله نيست ؛ معناى فدا اينست كه براى برقرارى وجود شما و هستى شما ، من نابود و نيست گردم ، و از من عين و اثرى نماند . مادر كه براى رهائى بچه‌اش خود را در آتش مىافكند ؛ و فداى بچه‌اش مىشود ؛ چه غرضى دارد ؟ آيا مىخواهد انّيت او استوار گردد ؟ و هويّت او استحكام پذيرد ؟ يا مىخواهد نابود شود ؛ نيست و محو گردد ؛ براى آنكه بچه‌اش هست گردد ؛ و هستى يابد ؛ و نقصان و بوار و هلاك دامن‌گيرش نشود ؟ بالاخره براى اثبات بقاء عين ثابت در حال فناء بايد يكى از دو چيز اثبات گردد :
هامش
( 1 ) اى گروه عاشقان بدانيد كه خورشيد طلوع كرد و تمام آفاق بنور آن روشن شد .
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 165 | السيد محمدحسين الطباطبائي