معقول نيست ؛ و امّا اگر بگوئيم كه عند العود در فنا و در معاد ، هيچچيز غير از فنا نيست غير از فناء فى الله چيزى نيست ؛ كثراتى در بين نيست ؛ اين را نمىتوان پذيرفت .
و در صورت خلقت جديد كه نام بقاء روى آن گذاريم ، ديگر اختصاص به همان موجود فانىشده ندارد . بلكه چون بنا بفرض اين خلقت جديد ، ربطى با آن موجود فانىهدش ندارد ، و عين ثابتى باقى نمانده تا موجب ارتباط و حمل هوهو بشود ، بنابراين هر خلقت جديد را مىتوان بقاء هر موجود فانىشدهاى گرفت .
مىشود مثلا زيد را در حال بقاء بعد از فناء ، بقاء عمرو فانى شده بدانيم ؛ و عمرو باقى را بعد از فناء ، بقاء زيد بدانيم ؛ و همينطور هر چيز را بقاء هر چيز بدانيم ؛ و بطلان اين امر واضحست .
و با خواندن إنّ سعدا لغيور و امثال اين روايات نمىتوان كلام را از مدار خودش خارج كرد ؛ و آيات قرآنيه إلى الله تصير الامور و امثالها همه صحيح است ؛ و ليكن مشكل در معناى آنست كه آيا فناى موجودات را به نحوى كه اعيان ثابتهء آنها از بين برود مىرساند ؛ يا نه ؟ فنا را به صورتى كه اعيان ثابته باقى بماند ؟ و اين معنى مراد است ؛ چون مىفرمايد : تصير الامور پس بايد امورى باقى بوده باشد تا صيرورت امور بسوى خدا صادق باشد .
[ در وحدت جبرائيل و كيفيّت ربط او با موجودات كثيره در دنيا ]
در بحث فلسفه اثبات كردهاند كه از انواع مجرّدات مانند ملائكه هر نوع منحصر به فرد است ؛ در ملائكه عنوان نوع و افراد از آن نوع نيست ، چون مجرّدند مادى نيستند ؛ جنس و فصل ندارند ؛ و بنابراين هر نوع از مجرّدات منحصر بفرد است .
و در اين صورت اشكال شده است كه اين انواع منحصر بفرد با آنكه كثرتى ندارند ، چطور به اين عالم نزول مىكنند ؟ و چطور اين كثرات را بوجود مىآورند ؟
ما در آن نشئه يك جبرائيل و يك ميكائيل بيشتر نداريم ؛ چه قسم از اينها اين كثرات و آثار كثيرهاى كه اثرات وجودى آنهاست تحقّق پيدا مىكند ؟
جواب دادهاند : بواسطهء تعيّن اسمى كه اينها دارند ؛ بواسطه همين تعيّن كثرات در خارج پيدا مىشوند و خصوصيّت كثرت از بين نمىرود ؛ و به همين جهت واحد ما يك واحد نيست ؛ واحدهاى مختلفه و كثرات مختلفه ؛ و در هر حال ديگر نمىشود براى اينها اثبات كثرت نمود ، بهطورىكه كثرت واقعى داشته باشند .