بشود در بهشت كه عالم فناست هيچ نباشد ، پس اين چه بهشتى است ؟
تلميذ : در عالم فنا غير از ذات حضرت احديّت چيزى نيست ؛ زيرا كه مفروض فناى در ذات است و اگر بنا بشود در ذات حضرت احديّت ، كثرت داخل شود ، اشكالات وارده بيشمار مىشود ؛ زيديّت و عمرويّت اسمها رسمها تعيّنها اعيان ثابته همه از مثار كثرت مىباشند ؛ و بدان آستان راه ندارند .
وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً
« 1 » بنابراين در عالم فنا نمىتواند چيزى ثابت بوده باشد ؛ چون در عالم ذات نمىتواند چيزى داخل شود . و اين از مسلّمات است . بلى در عالم بقاء بعد از فناء همه كثرات بحدودها و شئونها و آثارها باقيست يعنى بعد از حال فناء كه نفس رجوع به كثرات مىكند ؛ و سير إلى الخلق بالحقّ شروع مىشود ، تمام آثار كثرت بدون يكذرّه كموبيش هريك در محلّ و موطن خود برجاست ؛ و تمام كمالات مكتسبه در اين عوالم است كه نفس از آن لذّت و بهجت مىبرد ؛ علوم ، فنون ، معارف ، همه در عالم بقاست .
و امّا در نفس فنا هيچ نيست و نمىشود بوده باشد ؛ در آنجا كمال ، منوط به نيستى است ؛ و اين كمال هم اعظم كمالات است ؛ زيرا چه كس خود را در مقابل ذات احديّت مىتواند داراى كمال ببيند ؟ پس چون او داراى كمال است ديگر جائى كمال يافت نمىگردد ؛ و اين اعلا درجه از منزله و مقام انسان و انسانيّت است كه خود را نابود ببيند ؛ و بود مطلق را منحصرا در ذات خداوند بنگرد .
در جائى كه وجود و حقيقت كمال اختصاص بذات خدا دارد ، ديگر دم از وجود و كمال زدن صحيح نيست ؛ و با وجود او داراى هويّت و عينيّت بودن ، و اعيان ثابته را با خود حمل كردن و بدانجا كشيدن سزاوار نيست ؛ آنجا مقام هوهو است ؛ اعيان ثابته چه مىكنند ؟
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ
« 2 » نيستى و نابودى و بطلان عين ثابت در عالم فنا ، اقرار و اعتراف به وحدانيّت
هامش
( 1 ) آيه 111 از سوره 20 طه : وجههها و شخصيّتها در برابر خداوند زنده و قيّوم خوار و زبونند ؛ و حقا كسى كه بار ستم بر دوش كشد زيانكار است .
( 2 ) آيه 16 از سوره 40 غافر : پادشاهى و صاحب اختيارى امروز براى كيست ؟ انحصارا براى خداوند واحد قهّار است .