خداست . و اعتراف به ولايت يعنى به حقّ عبوديّت محضهء بنده مىباشد ؛ نه اينكه معناى آن پوچى است .
يعنى انسان در عالم كثرت ادّعاى ربوبيّت دارد ؛ و تعلّقات هر كدام دل او را بسوى خود مىكشند . ولى چون به عالم فنا رسيد و در مقابل حضرت احديّت اقرار و اعتراف به نيستى محض و نابودى صرف خود نمود ؛ و بالاخره وجود خود را هم در آخرين مرحله رها كرد و فانى شد و معناى فنا صدق كرد ؛ در آنجا ديگر خودى نيست كه خود را به بيند ؛ و يا خدا را ببيند ؛ زيرا در خدا خود يافت نمىشود ؛ زيد و عمرو بدانجا راه ندارند در آنجا حقّ است كه خود را مىبيند ؛ حقّ حقّ را ادراك مىكند ؛ چون جز حقّ چيزى نيست . لا إله إلّا هو و لا هو إلّا هو بهشت و لذّات بهشت همه مال عالم كثرت است ؛ و در بقاء بعد الفناء تحقّق پيدا مىكند ؛ و ما هشت بهشت داريم ؛ در جنّت اللّقاء و جنّت الذّات كه درجهء اعلاى آن فناست ، جز ذات حضرت حقّ چيزى نيست . و اين نيستى از همه هستىها هستتر است ؛ جان فداى اين نيستى كه حقيقت هستى است ؛ و اصل هستى است .
و امّا در شعر بينى و بينك إنّيّي ينازعنى گرچه اين چهار چيز موجود است ولى شاعر از اينها خسته شده است و تقاضاى رفع آنها را به نيستى مىكند ؛ و مىگويد : فارفع بلطفك إنّيّي من البين .
انيّت مرا از ميان بردار ؛ و مرا نابود كن ؛ و در ذات خود فانى گردان ؛ و به نيستى محض برسان ! اگر انيّت از ميان برود بتبع آن آن سه چيز ديگر همه از ميان مىروند ؛ نه منازعهاى مىماند و نه بينى و نه بينك ؛ زيرا تمام اين اضافات و منازعه بتبع انّيت است .
در عالم توحيد وحدت محضه است ؛ و گرنه توحيد نيست ؛ و در آنجا غير از خدا نيست ؛ اوست فقط كه تماشاى خود را مىكند ؛ و در ذات خود استغراق دارد ؛ زيدها عمروها انّيتها ؛ عينهاى ثابته همه و همه در خارج مىمانند ؛ و حقّ دخول ندارند .
[ در معناى آيهء حرّم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ]
رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود : إنّ سعدا لغيور و أنا أغير منه و الله تعالى أغير منّى و من غيرته حرّم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن « 1 »
هامش
( 1 ) بدرستى كه سعد بن معاذ غيور است و من از او باغيرتتر هستم ؛ و خداوند تعالى از من باغيرتتر است .
و از غيرت اوست كه هر زشتى را حرام نموده چه ظاهر و چه باطن ( از فرمايشات رسول الله است ) .