تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
من الوجوه عين ثابت از بين نمىرود ؛ و زيديّت زيد و عمرويّت عمرو نيست و خراب نمىگردد ؛ و هويّت باطل نمىشود . اگر بنا بشود بالأخره در صورت كمال كه همان مقام فناء در خداست ، عين ثابت از بين برود ؛ و هويّت باطل گردد ؛ پس اين زحمت‌ها ، اين رنجها ، اين مجاهدت‌ها ، اين عبادت‌ها براى چيست ؟ اگر نه اسمى بماند و نه رسمى و نه منى و نه مائى ؛ پس دعوت بسوى چيست ؟ بنابراين انبياء و اولياء انسان را بچه دعوت مىكنند ؟ مىگويند زحمت بكش ! رنج ببر ! براى نابودى و نيستى ! اگر نتيجهء كسب كمالات نابودى است دعوت عبث است ؛ و هيچ‌كس نمىپذيرد ؛ و معنى ندارد هم بپذيرد . از اوّل تمام كمالات اختصاص بذات حقّ جلّ و علا داشته است ؛ و حالا هم دارد ؛ و دعوت بسوى كمال مطلق است يعنى به فناى در ذات حضرت احديّت ؛ يعنى زيد فانى بشود در كمال مطلق ؛ پس زيدى بايد بماند تعيّنى و عين ثابتى بايد بماند هويّتى بايد بماند ؛ تا بگوئيم آن زيد و آن هويّت ، بكمال خود رسيده و در ذات حقّ فانى شده است . اين كلام حرف صحيحى است كه بگوئيم : زيد در ذات حقّ فانى شده است ؛ و اين نهايت كمال زيد است ؛ امّا بواسطه فنا اصل زيد از بين برود ، و هيچ نماند ؛ و در فنا عين ثابتى نبوده باشد ؛ كه بگوئيم زيد فانى شده است ؛ اين كلام اصل ندارد ؛ اين را نمىتوان گفت . اگر بنا بشود نه زيدى نه اسمى و نه رسمى ، هيچ هيچ نماند ؛ پس رو به عدم و نيستى محض مىرود ؛ درحالىكه هر فرد از افراد بشر غريزتا در خود مىيابد كه رو بكمال مطلق مىرود ؛ نه رو به عدم .

[ در معناى انيّت بينى و بينك إنّيّي ينازعنى ]

و امّا در شعر كه مىگويد : بينى و بينك إنّيّي ينازعنى در اينجا چند چيز هست : اوّل بينى دوّم بينك سوّم إنّيّي چهارم ينازعنى اين چهارتا واقعيّت‌هائى هست . نمىتوان گفت كه قائل به اين كلام درخواست مىكند كه همه از بين بروند ؛ و پوچ شوند ؛ پوچ پوچ . و در بهشت و عالم بالا ، هيچ‌گونه خبرى از انسان و انسانيّت نيست ؟ اگر بنا