در عالم بقاء بعد الفناء جميع كمالات موجود است ؛ شئون و آثار همه بجاى خود مشخّص و معيّن و محفوظ است . در عالم فناء ، كمال اختصاص به خدا دارد ؛ در آنجا هيچچيز جز خدا نيست كه صاحب كمال باشد .
اصولا در عالم فناء چيزى نمىتواند داخل شود چون فناست ؛ چون ذات اقدس حضرت احديّت است ؛ پس چگونه مىتواند زيد در آنجا برود ؟ و آثار كثرات مكتسبهء خود را از علوم و معارف و فنون با خود ببرد ؟
و معلوم است كه از اوّل كمال مال خدا بوده و خواهد بود ؛ و كسى ديگر حقّ كمال ندارد ؛ فقط نسبت كمال را مجازا در عالم كثرت مردم به خود مىدادند ؛ و پرده غفلت و اوهام آنان را از ديدن جمال حقّ كور نموده بود . پس از كشف غطاء و رفع حجاب معلوم شد كه كمال اختصاص بذات حقّ دارد حقيقتا ؛ و نسبتش به غير حقّ نسبت مجازى است مطلقا ؛ و در نفس كمال كه وصول بمقام فناء فى الله است ديگر هيچيك از شوائب كثرت نيست ؛ همه مضمحلّ و مندكّ و فانى است ؛ و نسبت كمال مطلق اختصاص بذات احديّت دارد . و بس .
و در صورت فناء ديگر فاصله و حجابى نمىماند ؛ و تمام حجب از بين مىرود ؛ و حتّى حجاب انيّت ديگر آنجا نيست .
بينى و بينك إنّيّي ينازعنى * فارفع بلطفك إنّيّي من البين
علّامه : انسان در اين نشئه دنيا كمالاتى را پيدا كرد ؛ انسان بما انه انسان وقتى كه كمال پيدا كرد در اين نشئه پيدا كرد ؛ در وقتى كه از بالا تعيّن پيدا كرد و به پائين آمد جسم نداشت ؛ جسميّت نداشت ؛ و بنابراين خصوصيّات اسم را و خصوصيّات موقع و موضع را هم نداشت ؛ چون در بعد كثرات آمد و در نشئه مادّه و نشئه جسمانيّت قرار گرفت ، و لباس جسم پوشيد ، اين آثار و خصوصيّات پيدا شد ؛ و اسم از اينجا پيدا شد .
هذا إنسان هذا زيد هذا عمرو پديد آمد ؛ و با اين كثرات انسان به راه افتاد و كسب كمال كرد ؛ و چون به خدا رجوع كند ؛ و در مقام آخر فانى شود ؛ بالاخره عين ثابت او باقى مىماند ؛ و زيد و عمرو و بكر عين ثابتشان مضمحلّ نمىگردد و يك واحد نمىشوند .
فناء در ذات خدا ملازم با از بين رفتن عين ثابت نيست ؛ بلكه به هيچوجه