تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
در هنگام نزول به اين عالم در مسير خود از هر عالمى كه عبور كند رنگ آن عالم را به خود مىگيرد ؛ و از هر مرحله‌اى كه بگذرد ، فرد آن مرحله مىگردد ؛ و چون در قوس نزول به عالم مثال رسد ، عينا مانند يكى از موجودات مثاليّه داراى صورت مىشود و يك فرد از افراد عالم مثال است . و چون به اين عالم طبع و مادّه رسيد عينا يك فرد مادّى است ؛ مادّهء محض است ؛ حقيقت او نطفه است ؛ و آن روح مجرّد آن‌قدر نزول نموده ، كه اينك فقط روح نطفه شده است ؛ و آن روح نطفه در اثر حركت جوهريّه به صورت‌ها و ماهيّت‌هاى مختلفى تبديل و تغيير مىيابد ؛ تا دو مرتبه از مادّه مىپرد ؛ و مجرّد مىشود ؛ و آن وقتى است كه در چنين حركت و جنبش اختيارى پيدا مىشود و روح بوجود مىآيد . پس انسان در وقتى كه نطفه است حقيقتش تا به اين سر حدّ نزول كرده و واقعا نطفه شده است و بعد از تبدّلات و تغيّرات صورى چون به أنشأناه خلقا آخر مىرسد ، حقيقتا ، همين استخوان گوشت روئيده‌شدهء بر آن تبديل به نفس ناطقهء مجرّده مىگردد ؛ و مراحل بعدى را نيز مىپيمايد ؛ نه آنكه جسم جداست و روح در آن دميده مىشود . و روح منفصل از جسم و بدن باشد ؛ و چند روزى با هم اجتماع كرده و سپس متفرّق شوند . كمالات انسان بواسطهء نشئه كثرت است ؛ اگر پائين نيامده بود ، و مادّهء محض نشده بود و سپس از اينجا دوباره سير خود را به عوالم بالا شروع ننموده بود ، كمالى نداشت . روح كه از بالا به پائين آمد يك واحد بيشتر نبود ؛ پائين كه آمد شروع كرد به اخذ فعليّت‌ها و اخذ خصوصيّات و كسب كثرات ؛ اينها همه را جمع‌آورى كرد ؛ و بار كرده رو به سمت بالا رفت كه رفت .

[ در باقى بودن أعيان ثابته در هنگام فناء در ذات احديّت ]

تلميذ : چطور روح انسان اين مكتسبات از كثرات را با خود بالا مىبرد ؟ عالم بالا كه عالم كثرات نيست ؛ كثرت و لوازم كثرت و آثار كثرت از مختصّات عالم كثرت است ؛ و در عالم فنا كثرتى وجود ندارد . در آنجا زيد نيست ؛ عمرو نيست ؛ بكر نيست ؛ اينها قبل از مقام فناء فى الله است ؛ در فنا چيزى نيست و بعد از فناء در عالم بقاء بالله بازهم اين كثرات متصوّر است ؛ بازهم زيد عمرو ، بكر ، آثار و لوازم كثرت هريك بجاى خود محفوظ است .