و مسلّما نزاع عينيّت و عدم عينيّت صفات و اسماء با ذات اقدس حضرت احديّت ؛ در تمام اسماء و صفات نيست ؛ در صفات و اسماء فعليّه چون رازق و حاكم و خالق و غافر و نظائرها نيست .
بلكه در اسماء و صفات ذاتيّه است ؛ چون علم و قدرت و حيات و سمع و بصر .
پس صفات فعليّه كنار مىروند ؛ و صفات ذاتيّه مرجعش به همين پنج صفت اخير مىگردد ؛ و چون مىدانيم كه سمع و بصر هم مرجعش به علم است ؛ پس فقط سه صفت ذاتى مىماند و بس : حيات و علم و قدرت .
و البتّه باز صحبت در علم ذاتى و قدرت ذاتى است ؛ چون آنها بدون شكّ چون حيات كه صفت ذاتى است ، رجوعشان به ذات است .
و براى روشن شدن اين مطلب بطور كلّى مىگوئيم :
مفاهيم بطور كلّى مثار كثرت هستند ؛ و هر مفهومى ذاتا بالضروره از مفهوم ديگر جدا و منعزل است .
پس انطباق هر مفهومى بر مصداق ، خالى از شائبه تحديد نيست ؛ و اين امر براى شخص متأمّل ضرورى است . و بنابراين عكس اين قضيه چنين خواهد بود كه انطباق مفهومى بر مصداقى كه در ذات خود غير محدود است ، حتما از مرحله ذات او متأخّر خواهد بود ؛ و از طرفى ديگر نيز مىدانيم كه مرتبهء محمول از مرتبهء موضوع متأخّر است .
بنابراين چون رتبهء ذات واجب الوجود بملاحظهء آنكه وجودش وجود بالصّرافه است ؛ بنابراين غير محدود مىباشد ؛ پس آن وجود صرف از هر تعيّن اسمىّ و وصفىّ و از هر تقييد مفهومىّ بالاتر است ؛ حتّى از خود همين حكم .
چون اينكه مىگوئيم بالاتر است ، اين نيز حكمى است كه بر آن موضوع مىكنيم ؛ و آن ذات بحت بسيط از اينكه موضوع براى اين حكم ما گردد ، و اين محمول بر آن حمل شود ، عالىتر و راقىتر است .
پس آن حقيقت مقدّس اطلاق دارد ، از هر تعيّنى كه فرض شود ، حتّى از تعيّن همين حكمى كه نمودهايم . و از اين اطلاقى كه بر او حمل كردهايم .
و از اينجا دستگير مىشود كه آن عينيّتى كه بواسطهء برهان ثابت مىشود كه بين ذات و صفات موجود است ، فقط از يك طرف است ؛ يعنى ذات عين صفات است ؛
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٤٩