و چون بدون شكّ بايد ذات واجب را واحد بالصّرافه بدانيم ؛ پس گريزى نيست از آنكه منطبق عليه عنوان وجود را موجودى بدانيم كه صرافت داشته باشد ؛ و شخص واحدى باشد كه تمام موجودات و ممكنات را در برداشته باشد .
و به عبارت واضحتر يك وجود شخصىّ باشد كه عين وجوب باشد ؛ و تمام ممكنات مظاهر و مجالى و مرائى او باشند ؛ نه آنكه خود داراى وجود باشند .
و أمّا بنا بر قضيّهء وحدت ، اين معنى محقّق است ؛ چون اوّلا اثبات شده است كه وجود مساوق با تشخّص است ؛ و چون وجود واحد است ؛ لذا شخص واحد است ؛ و هو الله تعالى شأنه العزيز .
و اين وجود شخصىّ صرافت دارد ؛ چون چيزى از او خارج نيست ؛ تا بدينوسيله بعنوان عدد معدود گردد ؛ و تمام موجودات آينهها و آيات او هستند ؛ و وجودى از خود ندارند ؛ و نسبت وجود و موجود به آنها مجازى و اعتبارى است ؛ و مهر فقر و نيستى و نياز و احتياج بر پيشانى همه نگاشته شده است .
و بنابراين ، عقيده به تشكيك وجود معرّف توحيد خالص نيست ؛ و بالاخره در ذات واجب فىالجمله حدّى و عددى را مستلزم است ؛ گرچه اين حدّ و عدد خفىّ و لطيف باشد .
و امّا بنا بر وحدت عرفاء بالله و شاگردان كلاس تعليم امير المؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه و غيره ، و دقايق كلام حضرت صادقين عليهما السّلام كه مفسّر قرآن كريم در توحيد بودهاند ، مذهب تشكيك در وجود رونقى ندارد ؛ بلكه اصول و اسش آن را منهدم مىكند ؛ و بنا بر توحيد مىگذارد .
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ
« 1 » ( سورهء 112 از قرآن كريم )
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
« 2 » ( آيهء 3 از سوره 57 حديد ) غيرتش غير در جهان نگذاشت ؛ كلّما فى الكون وهم أو خيال أو عكوس فى زان سبب عين جمله اشياء شد
هامش
( 1 ) بگو اوست خداوند ، يگانه ، خدا صمد است ؛ نمىزايد و زائيده نشده است ؛ و هيچكس براى او انبازى نيست
( 2 ) اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن ؛ و او بهر چيز داناست .