تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
است سه نوع است و مثلا هم انسان است و هم فرس است و هم گوسفند است ؛ و يا ماهيّت انسان و فرس و گوسفند در عين آنكه حقيقتا سه‌تا هستند حقيقتا يكى باشند . و امّا براى وحدت جنسيّه مثل آنكه بگوئيم ماهيّت حيوان در عين آنكه يك جنس است سه جنس است مثلا هم حيوان است ؛ و هم درخت است ، و هم سنگ ؛ و يا ماهيّت حيوان و درخت و سنگ در عين تعدّد واحد بوده باشند ؛ اينها از محالات است . امّا جمع بين وحدت جنسيّه و يا نوعيّه و بين كثرت شخصيّه ؛ مثل جمع بين وحدت حيوان و يا انسان و بين افراد آنها از زيد و عمر و بكر اشكال ندارد همچنان‌كه جمع بين وحدت جنسيّه و كثرت نوعيّه مثل جمع بين وحدت حيوان و كثرت انواع آن از مرغ و كبوتر و اسب و گوسفند اشكال ندارد . از اينها گذشته اگر در جمع بين وحدت شخصيّه و كثرت شخصيّه ، يكى حقيقى و ديگرى اعتبارىّ باشد آن نيز اشكال ندارد ؛ مثل آنكه بگوئيم : زيد با آنكه شخص واحدى است حقيقتا مركّب از چندين جزء است ؛ و بدن او را به اعتباراتى تقسيم كنيم ؛ در اين صورت اين تقسيم و حصول كثرت بر اساس اعتبار بوده نه واقعيّت و مستلزم محذورى نخواهد بود و يا آنكه مثلا بگوئيم : زيد و عمر و بكر با آنكه حقيقتا سه‌تا هستند ، باعتبار آنكه برادر هستند ، يا شريك هستند ، يا اهل يك شهر واحد هستند ، اين وحدت نيز اعتبارى است .

[ وحدت حقيقيّه و كثرت حقيقيّه در موضوع واحد جمع نمىشوند ]

امّا دربارهء گفتار مسيحيان ، آنان قائل به كثرت حقيقيّه هستند و تثليث و اقانيم ثلاثه از اصول اعتقاديّه آنانست و در اين صورت اگر بگويند خداوند يگانه وحدتش وحدت اعتبارى است ، اين در حقيقت نفى وحدت است ؛ و اصل توحيد را يكباره مردود دانسته‌اند ؛ و اگر بگويند وحدتش وحدت حقيقى است ؛ در اين صورت جمع بين وحدت و كثرت حقيقيّه شخصيّه لازم مىآيد ؛ و اين از محالات است . و ظاهرا نصارى به همين عقيده مشى مىكنند ؛ و اقانيم ثلاثه را صفات و تجليّات خدا كه غير از موصوف و ذات خدا نيست ميدانند « 1 » و مىگويند : سه اقنوم داريم : اقنوم وجود و اقنوم علم و اقنوم حيات ؛
هامش
( 1 ) در الميزان ج 3 ص 314 و 315 وارد است كه : و محصّل كلام مسيحيان ( و اگر چه اين كلام آنها معناى معقولى ندارد ) آنست كه ذات جوهر واحديست كه داراى سه اقنوم است ؛ و مراد به اقنوم همان صفتى است كه
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 126 | السيد محمدحسين الطباطبائي