بنابراين بايد آن راهيافتگى ، خارج از شاكله يعنى از سازمان وجودى انسان باشد ؟
علّامه : ظاهرا مراد از شاكله همان شاكلهء اوّليّه است قبل از آنكه دست تربيت بر سر انسان قرار گيرد و استعدادهاى نهفته و خفتهء او را به مرحلهء فعليّت و ظهور و بروز برساند ؛ زيرا كه انسان موجودى است متحرك و قابل ترقّى و كمال ؛ بنابراين سرشت اوّليهء او همان استعداد محض و قابليّت صرفه است كه چون آن را در عالم طبيعت و كثرت به حال خود گذارند أعرض و نابجانبه و يؤس و كفور مىگردد ؛ و چنانچه او را تربيت كنند و راه را به او نشان دهند از اين مراحل ضعف و فتور و سستى عبور نموده ؛ و بمقام عزّ انسانيّت مىرسد .
پس در سرشت انسان اين استعداد و قابليّت نهفته است ؛ و اين قدرت و قوّت خفته است ؛ و انسان گرچه بحسب ظاهر همان انسان مأيوس و كفور است ليكن در نهاد او درياهائى از نور تابان حقيقت موج مىزند كه آنها نيز از سرشت او خارج نبودهاند ؛ منتهى آن نورها و درخششها بوسيلهء رياضت و تربيت بايد به منصّهء ظهور برسد .
انسان موجودى است تو در تو ، و داراى مراحل مختلفه و همهء اين مراحل در وجود او منطوى و جزء سرشت اوست ؛ و نمىتواند انسان مقامى را كه خارج از سرشت اوست بدست بياورد .
و مراد از انسان در اين آيهء شريفه آن نفس قدسيّه و روح ناطقهء او نيست كه از مراحل نهفته در وجود او باشد ؛ و ادراك آن مراحل نياز به طىّ طريق و هدايت الهيّه بوده باشد .
بلكه مراد از انسان همين انسانهاى معمولى ، با افكار عامى ، و حالات عادى هستند و البتّه از اين شاكلهها همان اعراض و جانب خالى كردن و يأس و كفران سر مىزند . و آنكه هدايت ربّانيه دست او را بگيرد ، و از اين شاكله خارج كند ، از اين خلقت ، و از اين درجهء از فطرت خارج شده است ؛ نه از مطلق فطرت و خلقت .
[ در تفسير آيهء خلق الإنسان هلوعا إذا مسّه الشّر جزوعا ]
و چقدر مفاد اين آيه شباهت دارد با آيات وارده در سورهء معارج ، آنجا كه فرمايد :
إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً - إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً - وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً - إِلَّا الْمُصَلِّينَ - الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ - وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ - لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ -