تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
اين آيه دو حال مختلف انسان را بيان مىكند : اوّل شاكله و ريخت و قالب اوّليّهء او را كه اين چنين است كه چون ما او را در فراخى و گشايش قرار دهيم و نعمت بر او ارزانى داريم ؛ غرور و غفلت او را فرا مىگيرد و استكبار خودپسندى و خود بينى او موجب مىشود كه از ما اعراض كرده ، روى گرداند ، و پهلو تهى كند ؛ و چون شرّى چون ضيق و تنگى و گرفتارى و شدّت و فقر او را مسّ كند ، يكباره مأيوس مىگردد ؛ و خود را مىبازد ؛ و سر افكنده و فرومايه و بىمقدار مىشود . دوّم هدايتى است كه بعضى بسوى خدا پيدا مىكنند ؛ و راه را مىيابند ؛ و از اين شاكله خارج مىشوند ؛ و برخى در آنها اين خاصّه بيشتر مىگردد ؛ و هدايتشان افزون مىشود ؛ و راهشان روشن‌تر و مستقيم‌تر - مىگردد . آيا اين آيه مىخواهد بفهماند كه سرشت و شاكلهء همه مردم بر همان حالت اوّليّه يعنى اعراض و پهلو تهى كردن از حقّ در صورت نعمت و مأيوس شدن از رحمت در صورت پيدايش بدى و شرّ است ؛ و افرادى كه هدايت مىيابند و سر در راه مىنهند و طريق سعادت مىپيمايند ، از اين فطرت اوّليّه خارج مىشوند ؟ و آيا آنها از راه و روش اوّليّهء خود كه همان سرشت و فطرت است ، ميان بر مىروند ؟ يا اينكه اين افراد نيز از فطرت و ريخت و قالب اوّليّه خود خارج نيستند ؛ و اين هدايت هم بر اساس فطرت و سرشتى است كه در كمون آنها نهاده شده است ؟ اگر بگوئيم : از فطرت اوّليّهء خود خارج مىشوند ، همان‌طوركه ظاهر آيه اين‌چنين است ؛ و استثناء منقطع است ؛ خروج از فطرت چه معنى دارد ؟ مگر مىشود كسى يا موجودى بطور كلّى از سازمان اوّليّه و از قالب هستى خود خارج شود ؟ و به فطرت و سازمان ديگرى درآيد ؟ و علاوه مىدانيم كه فطرت انسان بر توحيد و سعادت است ، نه بر شقاوت ؛ و اگر بگوئيم : آن راه‌يافتگى نيز طبق موازين و اساس فطرت است ؛ و دو حالت مختلف انسان را فرا مىگيرد : حالت اوّليّه كه اعراض و سر پيچى و فرومايگى و ياس و سرافكندگى است ؛ و حالت ثانويّه كه خروج از اين مرحله ، و پيدايش بصيرت ، و راه‌يافتگى در صراط مستقيم باشد ؛ و استثناء متّصل باشد ؛ اين خلاف ظاهر آيه است كه مىفرمايد : همه بر شاكلهء خود رفتار مىكنند و آن اعراض و يأس طبق شاكله است ؛