تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات العلية في موجبات السعادة الأبدية ( خلاصه معراج السعادة وحلية المتقين ) ( فارسي ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
زمين آن نفاق و آب آن فساد و شاخه‌هاى آن جهل ، و برگ آن ضَلالت و ميوه آن لعنت و مخلّد بودن در جحيم است . و علاج عُجب آن است كه پروردگار خود را بشناسى و بدانى كه عظمت و جلال و بزرگى سزاوار غير او نيست . پس معرفت به حال خود رسانى و بدانى كه خود از هر ذليلى ذليل‌تر و به جز خوارى و مسكنت و خاكسارى در خور تو نيست .
در محفلى كه خورشيد اندر شمار ، ذرّه است * خود را بزرگ ديدن ، شرط ادب نباشد
پس تو را با عُجب و بزرگى و خودپسندى چه كار ؟ آخر تو خود ممكنى بيش نيستى ، و حالات خود را ملاحظه كن كه ابتدا نطفه‌ى نجسّه و آخر جثّه‌ى گنديده خواهى شد و در اين ميان حمّال نجاسات متعفّنه و جُوال پر كثافات متعدّده‌اى بيش نيستى !
از منى بودى ، منى را واگذار * اى اياز آن پوستين را يادآر « 1 »
و در نظر بياور ذلّت و افتقار خودت را در اين دنيا كه از يك پشه و مگس عاجزى و بر دفع حوادث و امراض خود قدرت ندارى .
چند غرور اى دغل خاكدان * چند منى اى دو سه مَن استخوان « 2 »
و بايد صاحب اين صفت تفحّص كند از آن چه سبب عُجب شده . پس او را چاره كند ؛ مثلًا اگر عُجب او به علم يا معرفت يا عبادت يا غير اين‌ها از كمالات نفسانيه باشد ، تأمّل كند كه اين صفت از كجا براى او حاصل شده و كه به او داده ؟ اگر چنان دانست كه از جانب خداست پس به وجود و كرم او عُجب نمايد و به فضل و توفيق او فرحناك شود و اگر چنان دانست كه به خودى خود به اين صفت رسيده زهى جهل و نادانى !
هامش
( 1 ) . مولوى ، مثنوى معنوى ، دفتر پنجم « فيما يرجى من رحمة الله تعالى معطى النعم . . » . ، ص 679 .
( 2 ) . نظامى گنجوى ، مخزن الأسرار ، مقالت شانزدهم در چابك روى ، ص 153 .