عمر در محمول و در موضوع رفت * بى بصيرت عمر در مسموع رفت
جان جمله علمها اين است اينكه * بدانى من كيم در يوم دين
از اصوليّت اصول خويش بِه * كه بدانى اصل خود اى مرد مِه
حدّ اعيان و عرض « 1 » دانسته گيرحدّ خود را دان كه نبود زاين گزيزَ « 2 » چهارم ، مغرورين از طايفهى واعظانند و اهل غرور ايشان بسيار است . گروهى از احوال نفس و صفات آن از خوف و رجا و توكّل و رضا و غير اينها سخن گويند و چنان پندارند كه به گفتن اينها خود نيز متّصف اند ؛ و حال آن كه در اين صفات از پايهى ادناى عامى ترقّى ننمودهاند . گروهى ديگر خود را مشغول قصّه خوانى و نقّالى
هامش
( 1 ) . اعيان و عرض : اعيان جمع عين و در اصطلاح فلاسفه ماهيّت اشيا است . نيز از نظر عرفا صورتهاى اسماء الهى است . عَرَض : چيزى كه وجودش متّكى به غير باشد . ( رك : پاورقى ص 3 ) .
( 2 ) . مولوى ، مثنوى معنوى ، دفتر پنجم ، در بيان صفا وسادگى نفس مطمئنه ، ص 631 .