چهارم ، مثل سوم ؛ لكن به علاوه آن كه از اين سرور و نشاط دلگير باشد . مرتبهى اولى باعث هلاكت ، بلكه عين هلاك است . دوم ، در حدود آن است . سوم ، نقصان است .
چهارم ، در مرتبهى مجاهده است . و علاج اين مرض آن است كه ملاحظه كنى سبب نشاط و لذّت خود را از مدح كردن كه چه چيز است . آيا به كمالى است كه در خود مىبينى يا حبّ جاه و شهرت است ؟ يا امثال اينها . پس آنها را علاج كنى به دواهاى آنها . و بعد از آن تأمّل كنى در اين كه ، اغلب آن است كه مدّاح حضورى ، خالى از مرضى و غرضى نيست ؛ بلكه مدح او دامى است از براى صيد دين يا دنياى تو . به علاوهى آن كه غالب مدحها از روى كذب است و نفاق است ؛ پس احمق كسى است كه منافقى در حضور او دروغى چند بر هم ببافد و او را خوش آيد . و چه خوش است ، در اين مقام ، اين پند از سعدى كه :
« فريب دشمن مخور و غرور مدّاح مَخركه اين زرق دام نهاده ، و آن دامن طمع گشاده » .
شعر :
الا تا نشنوى مدح سخنگوى * كه اندك مايه نفعى از تو دارد
كه گر روزى مرادش برنيارى * دو صد چندان عيوبت برشمارد « 1 »
و امّا بدى « كراهت از مذمّت » پس آن نيز بالمقايسه معلوم شد . و علاج آن ، آن است
كه تأمّل كنى اگر آن شخص در آن مذمّت راستگو است و غرضش نصيحت است ، پس چه جاى كراهت است ؟ بلكه سزاوار است كه شاد شوى و او را دوست خود دانى و سعى كنى در ازالهى آن صفت مذمومه .
بهنزد من آنكس نكوخواهتوست * كه گويد فلان خار در راه توست
چه خوش گفت يك روز داروفروش * شفا بايدت ، داروى تلخ نوش « 1 »
هامش
( 1 ) . سعدى شيرازى ، گلستان ، باب هشتم ، گفتار 29 ، ص 377 .
( 1 ) . همان ، بوستان ، باب اول ، حكايت 25 ، ص 114 .