و تحقّق بخش است به عدالت و قسط اجتماعى يادشدهء در كتاب الهى ؛ بدين گونه ميزان همان امام و پيشوا ، و امام همان ميزان است . و او فراهم آورندهء توازن اجتماعى نظرى و عملى در ميان توده هاست . و شايد اين تفسير - به صورتى خاص - به تكليفى مهم براى حاكميّتهاى اسلامى اشاره داشته باشد ، زيرا اين حكومتها مسئوليّت اداره كردن جامعه اى را بر عهده گرفتهاند كه در خور آن بوده است كه « امام ميزان » به اداره كردن آن بپردازد ، امامى كه ميزان جدا سازى « حق » از « باطل » و « عدل » از « ظلم » است . « 1 » و ميزان - در آنجا كه كلمهء « ميزان » به « عدل » اضافه مىشود ( ميزان العدل ) - از اهميّت و ضرورت ايجاد تعادل و توازن در جوانب مختلف اجتماع پرده برمىدارد . و از اين راه واقعيّت عدل و خصوصيّت اجتماعى و اقتصادى و معيشتى آن آشكار مىشود ؛ و بعد انسانى آن روشن مىگردد . نيز به اين مطلب توجّه مىدهد كه منظور از ميزان همان عدل است و بر پا داشتن آن به صورتى چندان قاطع و دقيق ، كه اطلاق كلمهء ميزان ( ترازو ) بر آن صحّت پيدا كند . پس دو تفسير ياد شده براى كلمهء « ميزان » ، آشكارا سنّت عدل الهى را براى ما - به صورت تحليلى - كشف مىكنند و آشكار مىسازند . و اين خود نتيجهء وجود ابعاد ژرف و بزرگى است كه دو كلمهء « عدل » و « امام » به ما القا مىكنند . پس عدل
هامش
« 1 » . و شايد مسئوليّت فقيهان و مراجعى كه خود را نايب « امام ميزان » و امام پديد آورنده « توازن » اخلاقى و اقتصادى و معيشتى مىدانند ، بسى بزرگ و مهمتر باشد . آرى ، جاى خالى توازن را در زندگى توده هاى مردم هيچ اقدامى ديگر پر نمىكند ، هر چند هم اقدامى گسترده و نمايان باشد . پس فقيه شدن و جمعى از مردم را به تقليد خويش در آوردن شايد آسان باشد به نسبت به نايب « امام ميزان » شدن ، كه براى اين مقام « رساله » نوشتن - بويژه در اين روزگاران - هرگز كافى نيست يعنى « رساله » بدون « رسالت » ؛ پس رسالت و اقدام پيامبرانه نيز بايد باشد ، و اخلاق و زيست و زهد على وار در خويش و نزديكان ، تا سپس سرايت كند به ديگران و گر نه « حرف » است و « حرف »
بنا بر اين ، آنچه را حنجرهء انسان مظلوم اين عصرها و انسانيّت مظلومتر ، از اعماق لحظه ها ، در برابر رواق بلند تاريخ تشيع - تشيّع سرشار از زهد و قيام و اقدام و حماسه و تنزّه - فرياد مىكند اين است : « رسالت » نه ( فقط ) « رساله »