خواجه در جواب اين اعتراض مىگويد :
« صورت ذهنى اگر مطابقت با خارج نمايد كه علم است فقط در صورت عدم مطابقت با خارج جهل است ، نه كه هردو احتمال باطل باشد . ولى « علم » اگر از مقولهء اضافه باشد ، « اضافه » در خارج تحقّق ندارد و مطابقت و عدم مطابقت با خارج را نمىتوان در آن اعتبار نمود ، ازاينرو ، ادراك بمعنى اضافه ، نه علم خواهد بود و نه جهل . افلاطون را چنين اعتقاد نيست كه براى امور محال نظير اجتماع نقيضين در خارج ، صورتى قائم بذات باشد . احتمال اينكه صور مدركه ، حالّ در يكى از اجرام سماوى باشند نه فقط مستبعد است - چنانچه فخر رازى مدّعى است - بلكه از محالات است . علم را اگر صورت ذهنى بدانيم ، هرچند در تعقّل آسمان ، صورت آسمان مساوى با آسمان خواهد بود ولى انطباع « كبير » در « صغير » صدق نخواهد كرد چون آلت ادراكى كه صورت معقول بايد در آن حلول نمايد ممكن است مادّه يا قوّهء جسمانى باشد كه به بزرگى و كوچكى اتّصاف پيدا نمىكنند . فرضا كه صدق انطباع كبير در صغير را بپذيريم اين اعتراض منحصر به احساس بصرى و تخيل خواهد بود بنابراين قول كه « ابصار » بمعنى انطباع صورت در جليديّه و تخيّل بمعنى حلول صورت در آلت تخيّل است امّا در ساير ادراكات ، نظير : أدراك سمعى و شمّى و ذوقى و لمسى و يا عقلى ، اين اعتراض وارد نيست بنابر اعتقاد آنكس كه « ابصار » بمعنى خروج شعاع و تخيّل بمعنى انطباع صورت در « نفس » باشد . كلّا اين اعتراض بىمورد و مردود است « 1 » .
فخر رازى اعتراض ديگرى مطرح مىكند و آن اينكه : « در مواردى حصول ادراك متوقّف بر وجود خارجى مدرك ( بفتح راء ) است ، ادراك محسوسات ظاهرى مانند : ديدن ، شنيدن ، لمس كردن و . . . عبارت از اضافهء قوّهء مدركه به موجود خارجى است . ابصار يك حالت اضافى ميان قوّهء باصره و مرئى خارجى است كه احتياج به انطباع صورت مرئى در قوّهء باصره ندارد و ساير ادراكات حسى نيز چنيناند ؛ ولى در بعضى از ادراكات كه مدرك ( بفتح راء ) تحقّق خارجى ندارد ، اين احتمال كه « علم » عبارت از صورت حاصل در ذهن باشد درست است - چنانچه
هامش
( 1 ) - و الجواب عن الأوّل : أنّ من الصّورة ما هى مطابقة للخارج و هى العلم و منها ما هى غير مطابقة للخارج و هى الجهل . و أمّا الأضافة فلا تعتبر فيها المطابقة و عدمها لأمتناع وجودها فى الخارج فلا يكون الأدراك بمعنى الأضافة علما و جهلا و عن الثّانى أنّ افلاطون لم يذهب و لا غيره . . . . و أمّا القول بأنّ الصّورة المدركة فى جسم غايب . . . من المحالات الظّاهرة . . . و ليس كذلك القول بأنّ الصّورة السّماء المنطبعة فى آلة . . . لأحتمال أن يكون الأنطباع فى مادّة الجسم . . . او فى القوّة المدركة اللّذين لا خطّ لهما فى الصغر و الكبر من حيث ذاتيهما . . . خواجه نصير طوسى - شرح اشارات - ج 2 - صفحهء 17 تا 316 .