و أيضا اگر گفته شود كه شرط وجود جسم هرگاه منتفى شد و جسم معدوم شد شرط وجود جسم جمع بين النقيضين است و مستلزم اجتماع ضدّ هم است « 1 » ؛ در جواب گفته مىشود كه مقدّمه بر عكس است ، شرط وجود جسم هست و شرط عدمش نيست .
بعد از طىّ اين مراتب علّامه - رحمه اللّه - گفته در شرح خود كه محال بودن عدم عالم خطاست به اين عبارت كه : « و هو خطاء لانّ الاعدام يستند الى الفاعل كما يستند الوجود اليه » « 2 » . [ الف - 330 ]
به عبارت ديگر بيان اين مدّعا اين است كه ضدّ جهت اجسام نيست ، از جهت آن كه اگر ضدّ جهت اجسام موجود شود كه فانى كند جسم را ، پس معدوم نمودن آن ضدّ كه حادث شده مجدّدا « 3 » اين جسم را اولى از معدوم نمودن اين جسم آن را نيست ، از جهت آن كه تضادّ از طرفين است .
و ايضا اولى نمىتواند باشد « 4 » ضدّ جسم در فنا نمودن آن به سبب تعلّقش به فاعل ، به جهت آن كه هر دو يعنى جسم و ضدّش هر دو متعلّقند به فاعل .
و اگر كسى گويد كه شايد جسمى چند ضدّ به هم رساند كه تقويت يافته فانى سازند جسم را ، اين نيز باطل است به جهت آن كه اين اضداد مثل هماند و ممتنع است اجتماع مثلين ، و ايضا با وجود جسم ضدّ آن موجود نمىتواند شد كه جمع بين الضّدين محال است پس ، نمىتوان گفت كه ضدّ جسم چون متحقّق شد جسم فانى
هامش
( 1 ) . كذا
( 2 ) . ن ، الف : - به اين نحو كه عدم جسم . . . اليه
( 3 ) . م : مجدا
( 4 ) . م : شد