در اين معنى ، و به سبب كثرت علل براى ضد با كثرت اضداد جسم اولويّت براى آن ضدّ و اضداد نيز حاصل نمىشود ، به علّت آن كه ممتنع است اجتماع « 1 » مثلين ، يا آن كه اجتماع علّتين مىشود به نحوى كه گفتهاند كه علل مستقلّه بر معلول واحد شخصى محال است ، يعنى اجتماعشان و اولويّت ندارد آن ضدّ حادث در اعدام جسم باقى از عكسش « 2 » .
و اگر كسى بگويد اين معنى به علّت و سبب « 3 » آن است كه اگر ضدّ حادث را معدوم نسازد ، پس جمع شدن جسم و ضدّش جمع بين النّقيضين است نيز باطل است ، از جهت آن كه فرض و تقدير انتفا و عدم تحقّق وجود ضدّ حادث است و معدوم بودن آن فرض شده ؛ زيرا كه وجود ضد سابق مانع وجود آن است ، و نيست فناى اجسام ايضا به سبب انتفاء شرط وجود جسم ، از جهت آن كه عود كلام در آن مىشود به اين نحو كه / * ب / 248 / شأن فاعل ايجاد « 4 » است نه فعل عدم كه عين نفى فعل است و آنچه مذكور شد در آن ضدّ در شرط وجود اين جسم نيز جارى است به اين نحو كه عدم جسم باطل است ، از جهت آن كه شرط وجود جسم موجود متحقّق است . و نيست شرط اعدام اين جسم موجود اولى از شرط وجودش ، و سبب انتفاء شرط وجود جسم و سبب وجود جسم مذكور مشتركند در احتياج به فاعل ، به جهت آن كه هر دو متعلّق به فاعلند ، و تعدّد و كثرت شرط عدم جسم نيز باطل است از جهت امتناع جمع بين المثلين .
هامش
( 1 ) . م : - اجتماع
( 2 ) . م ، الف : - از عكسش
( 3 ) . ن ، الف : - و سبب
( 4 ) . الف : اتحاد