و شيخ طبرى [ الف - 311 ] در كتاب كامل بهائى بعد از آن كه نقل نموده كه عمر جهت هر يك كه از اين شش نفر نقصى ذكر نموده كه لايق خلافت نيستند ، ايراد نموده : « مردى را بخواند و صد كس را در حكم وى كرد و گفت كار خلافت به شورى انداختم بايد كه اين شش نفر « 1 » را در مسجد رسول - صلّى اللّه عليه و آله - حاضر كنى و هر كه عبد الرّحمن بر وى بيعت كند همه بر وى بيعت كنند ، و اگر نه چنين كنند جمله را گردن بزن . و دانسته بود كه عبد الرحمن هرگز ميل به على - عليه السلام - نكند كه وى دشمن آن حضرت - عليه السّلام - بود » . « 2 »
ايضا نقل نموده كه « بعد از وقوع اين جمعيّت جهت شور « 3 » عبد الرحمن به حضرت امير - عليه السّلام - دو مرتبه تكليف خلافت نمود به شرط آن كه به سنت شيخين عمل كنند و آن حضرت - عليه السّلام - به اين شرط راضى نشد ، آخر به عثمان دادند ، و طلحه و زبير به او بيعت كردند ، و امير المؤمنين - عليه السّلام - برخاست و دست بر ايشان افشانده بيرون آمد . عبد الرّحمن عبّاس گفت : يا امير المؤمنين ! چرا در شورا آمدى ؟ گفت زيرا كه عمر گفت كه رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : « نحن معاشر الأنبياء لا نرث و لا نورث » « 4 » و الامامة و النّبوة لا يجتمع فى بيت واحد اگر من نمىرفتم دروغ او در اين فعل به اين خبر ثابت نمىشد » . « 5 »
هامش
( 1 ) . م : مرد
( 2 ) . كامل بهائى ج 2 / 112
( 3 ) . م : شورى
( 4 ) . پيش از اين مصادر آن گذشت .
( 5 ) . كامل بهائى ج 2 / 113 با قدرى اختلاف