عمر اختيار را به مردم ، و اجتماع كردن ناس چنانچه مذهب ايشان است « 1 » و مخالفت نمود با ابو بكر نيز كه امام بعد از خود به عنوان نصّ بر خصوص شخص واحد قرار ننمود مثل ابو بكر كه نصّ بر عمر كرد فقط « 2 » ، پس در اين مقام عمر به بدعت چندى امر كرد كه بيرون رفت از اختيار ناس و اجماع و نص ؛ و حصر نمود خلافت را در شش كس با وجود آن كه ذكر نمود از براى بعضى اينها طعنى چند كه عامّه خود نقل نمودهاند و صلاحيّت امامت با اين مطاعن نيست با احدى .
و حضرت امير - عليه السّلام - را تعريف بسيار نمود ، عبد اللّه پسرش گفت : چرا او را كه لايق است تعيين نمىكنى ؟ گفت مكروه مىشمرم كه به گردن / * الف / 232 / بگيرم امر مسلمين را در حين حيات و ممات ، آخر به گردن گرفت ، و واگذاشت امر امامت را با اين شش نفر ، بعد از آن نقض حرف اوّل كه با شش نفر بود نمود و با چهار نفر مقرّر كرد ، بعد از آن با سه نفر [ ب - 310 ] بعد از آن با دو نفر از ايشان ، بعد از آن به قول يك نفر مقرّر شد - بنا به حيله - كه آن عبد الرحمن بود ، بعد از آن او را بد نشان داده بود ، و گفته بود در وقت مرگش كه عبد الرّحمن بد است و قابل خلافت نيست و مروّت ندارد .
و حكم شش نفر را كه حضرت امير - عليه السّلام - و عثمان - عليه . . . - و عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن ابى الوقاص و طلحه و زبير بودند به اين نحو گفته بود كه هرگاه جمع شوند على و عثمان پس
هامش
( 1 ) . م : - است
( 2 ) . بنگريد : من حياة الخليفة عمر بن الخطاب / 300 - 310 - شرح نهج البلاغة ج 1 / 62 ، ج 16 / 17 و كنز العمال ج 6 / 359