كه واجب الوجود است « 1 » - باعث امر مجدّد - مثل زمان موهوم « 2 » - شود بالذّات بايد اجزاء آن مجدّد هميشه ثابت باشند و حركت و زمان غير قار الذّات است پس در اينها ثبوت محال است . و از اين كلام معلوم مىشود كه از بقاى واجب بعضى كه زمان موهوم اخذ نمودهاند غلط است ؛ زيرا كه آن امر ثابتيست و منشأ انتزاع امر تجدّد نمىشود .
و أيضا اگر انتزاع زمان موهوم از ذات واجب بالفعل « 3 » واجب كه امر ممتدّ و منتزع است نمايند ، پس ذات واجب در ظرف آن امتداد خواهد بود ، و البته ذى وضع و قابل اشارهء حسّى مىشود و اين كفر است ، و زمان اگر جوهر است قدم جواهر لازم مىآيد ، و اگر عرض است ، عرض قائم به ذات خود بدون موضوع محال است ؛ فتدبّر . « 4 »
و در شرح صفاهانى « 5 » در اين متن واقع است كه حركت امر غير قار الذّات است ، و امرى كه غير ثابت است مقتضى آن امرى كه ثابت بالذّات باشد نمىشود مگر به سبب امر ديگر كه غير طبيعى باشد ، و ملحق به آن طبيعت شود كه در اين صورت ردّ مىكند طبيعت جسم را به امر طبيعى خودش ، مثل آب بودنش در مكان هوا غير طبيعى است .
پس بودن آن در خارج مكان طبيعى مقتضى / * ب / 154 / ردّ آب است به مكان طبيعىاش به سبب حركت . و به اين نحو بيان نموده مطلب را
هامش
( 1 ) . م ، الف : - كه واجب الوجود است
( 2 ) . م ، الف : - مثل زمان موهوم
( 3 ) . كذا ، نسخه مغشوش است
( 4 ) . م ، الف : - و ايضا اگر . . . فتدبّر .
( 5 ) . الف : صفهانى