اجزاء جسمانيّه ديگر در آن ، بنابر آنكه مقدار امر زايد بر جسم است .
و بتحقيق كه جسم قابل انتقال از نوعى به نوعى ديگر از مقدار « 1 » هست به تدريج . و استدلال نمودهاند به وقوع حركت به اين اعتبار كه تخلخل و تكاثف به دو وجه :
اوّل : آن كه قاروره هرگاه سرنگون فرو برده شود در آب ، پس اگر بعد از مصّ آن باشد ، يعنى بعد از مكيدن آن فرو برند به آب ، داخل آن قاروره مىشود آب ، و الّا پس داخل آن نمىشود آب ، با وجود آن كه خلأ و ملأ در بابين يعنى بعد از مصّ و قبل از مصّ در حين كمى و پرى ، امر « 2 » واحد است ، پس نيست اين مگر از جهت آن كه هواى مختصّ داخل قاروره از براى آن مقدار طبيعى هست ، و به سبب مصّ بيرون مىرود چيزى از هوا ، پس كسب مىكند هوا از جهت ضرورت رفع خلأ مقدار اكبر غير طبيعى را ، بعد از آن هرگاه فرو نمايند قاروره را در آب داخل آن مىشود آب ، و عود مىكند هوا به مقدار طبيعى خود از جهت وجود امرى كه آن عوض هواى كم / * الف / 150 / شده به مص مىشود .
وجه دويم : جهت تخلخل و تكاثف اين است كه آنيه هرگاه پر كرده شود از آب و سر آن را محكم كشى ببندد و بجوشانند « 3 » آن را در آتش شقّ مىگردد و دو پاره مىشود ، و نيست [ ب - 195 ] اين به سبب داخل شدن اجزاء نار در آن ، از جهت آن كه ثقبهاى در آن نيست ، پس ماند كه به جهت بزرگ شدن و زيادتى مقدار آنچه در آن هست باشد .
هامش
( 1 ) . م : مقدا
( 2 ) . م ، الف : - در حين كمى و پرى امر
( 3 ) . كذا . صحيح : بجوشاند