تدريجيست كه متحقّق مىشود اجزايش به عنوان تقضّى و تدريج ، و هر جزء از حركت باقيست به بقاى جسم ، ليكن وجود بقاى جزء اوّل از حركت به بقاى علّت مستمرّه كه اصل جسميّت باشد مقتضى آن است كه موجود نشود ثانى ؛ از جهت امتناع اجتماع اجزاء حركت در وجود ، پس دائم آن جزء اوّل خواهد بود به بقاى علّت ، و جزء ثانى موجود نمىشود ، پس يافت نمىشود حركت ، و ما فرض وجودش نمودهايم ، و اين خلاف فرض است . و اين دليل مىشود جهت آن كه امر مستمرّ جايز نيست كه علّت محرّكه شود و به نفى حركت اشاره نموده مصنّف - رحمه اللّه - كه گفته : « انتفى المعلول » .
قال : و عمّ . « 1 »
اين حجّت ثانيه است بر اين كه فاعل حركت قابل آن نيست يعنى متحرّك نيست كه نفس جسميّت باشد ، و تقريرش اين است كه اجسام متساويند در ماهيّت ، پس اگر اقتضاى نمايد [ ب - 193 ] جسم بالذّات حركت را / * ب / 148 / لازم مىآيد كه كلّ جسم دائما حركت كنند ، و اين خلاف فرض است . بعد از اين بدان كه جسميّت اگر اقتضا كند حركت و جانب را به جهت معيّنه لازم مىآيد حركت كلّ جسم از آن جهت باشد ، و اين باطل است ايضا . و اگر حركت كند در جهت غير معيّنه منتفى مىشود حركت به سبب لزوم ترجيح بلا مرجّح . و اشاره نموده مصنّف - رحمه اللّه - به اين دليل كه گفته : « و عم » يعنى عام
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 264