صورت نمىشود ، از جهت آن كه صورت صاحب مقدار لازم نيست كه مقدار باشد در تصوّر .
و ايضا اين صورت قائمهء به عاقل حال است در محلّى كه قابل تعقّل اين صورت است ، و از اين جهت است كه عاقل است آن صورت را . امّا جسم « 1 » نيست « 2 » محلّ قابل تعقّل سواد ، پس لازم نيست كه متعقّل آن باشد . اين است آنچه علّامه - رحمه اللّه - در شرح خود تحقيق نموده . و آنچه او تحرير نموده مستلزم است كه مقدار صاحب مقدار مجرّد از مقدار به علم حضورى مصوّر شود بدون انطباع مقدار و مقدارش معلوم باشد ، و حقّ آن است كه در علم حضورى مقدار معلوم در معلوم ، معلوم مىشود ؛ « 3 » فتأمّل .
قال : و حلول المثال مغاير « 4 » .
اين اشاره است به كيفيّت حلول صورت در عاقل .
و تقريرش اين است كه حال در عاقل نيست مگر مثال معقول كه مغاير ذات معقول « 5 » و صورت آن است « 6 » ، نه ذات آن ؛ و از اين جهت است كه ما تجويز نمودهايم حصول صورت اضداد را در نفس . و تجويز حصول اضداد در محلّ خارج غير نفس نشده ، پس معلوم
هامش
( 1 ) . ن : + جدار / م : كلمه مبهم است .
( 2 ) . م : اينست / كشف المراد : « أمّا الجسم فليس محلا قابلا لتعقل السواد » .
( 3 ) . م ، الف : - و حقّ آن . . . مىشود
( 4 ) . كشف المراد / 227
( 5 ) . م : الف : - كه مغاير ذات معقول
( 6 ) . م ، الف : - است